تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨
وكيلى كه شاهان ، غلامش بُدند * سلاطين پى احترامش بدند وكيلى كه بُد فخر جمله ملوك * به فرمانروايى ، ز حُسن سلوك در ايامش ايران ، طربخانه بود * ز عهدش غم و غصه ، بيگانه بود اگر چه لرى صادق و ساده بود * ز نامردى و ننگ ، آزاده بود غلامان وى هر يكى خسروى * برِ همتش خرمنى چون جُوى به فن رياست بُدى مجتهد * به ارباب دانش بدى معتمد به عدل و به انصاف ، داور بُدى * مربىِ شرع پيمبر بدى منِ گندم و جو به عهد كريم * بهايش بُدى پنج قيراط سيم در آن عهد ، بىبركتى ، مات بود * جهان پر ز نعما و بركات بود اگر چه معاصى ، فراوان بُدى * ولى طاعت ، افزون ز پايان بدى زن سروران زمانه ، تمام * . . . به خوبى و بُد نيكنام بسى رند و مكار و عيار بود * رشيد و هميم و نكوكار بود ز غله ، پر انبارها در بلاد * نگه‌داشتى متصل بهرِ زاد ز شمشير برّنده ، آن نره‌شير * بريد آهن ناب را چون پنير در ايام آن گُرد بهرام‌فر * خديو جهان ، خسرو نامور به هر گوشه‌اى عيش آماده بود * همه شاهد و ساقى و باده بود به هر بزمى ، اهل طرب ، گرم ساز * بتان ، جلوه‌گر با دوصد عز و ناز چه گويم به تعريف آن نره‌ديو * كه گشتى به ايران ، سراسر خديو شب و روز ، سرمست و مستانه بود * و ليكن به هر كار ، فرزانه بود در ايام آن ملتجاى فقير * دو شش من جو ، اجرت ببردى اجير گدايى در ايام وى عار بود * به نان ، هر فقيرى ، غنىوار بود بُد اشتركُش و فيل‌كش ، گاوكش * ولى با بز و ميش مىبود خوش بُدى سركش از تاج و ديهيم و گاه * زدى از وكالت ، دَم و بود شاه