وكيلى كه شاهان ، غلامش بُدند * سلاطين پى احترامش بدند
وكيلى كه بُد فخر جمله ملوك * به فرمانروايى ، ز حُسن سلوك
در ايامش ايران ، طربخانه بود * ز عهدش غم و غصه ، بيگانه بود
اگر چه لرى صادق و ساده بود * ز نامردى و ننگ ، آزاده بود
غلامان وى هر يكى خسروى * برِ همتش خرمنى چون جُوى
به فن رياست بُدى مجتهد * به ارباب دانش بدى معتمد
به عدل و به انصاف ، داور بُدى * مربىِ شرع پيمبر بدى
منِ گندم و جو به عهد كريم * بهايش بُدى پنج قيراط سيم
در آن عهد ، بىبركتى ، مات بود * جهان پر ز نعما و بركات بود
اگر چه معاصى ، فراوان بُدى * ولى طاعت ، افزون ز پايان بدى
زن سروران زمانه ، تمام * . . . به خوبى و بُد نيكنام
بسى رند و مكار و عيار بود * رشيد و هميم و نكوكار بود
ز غله ، پر انبارها در بلاد * نگهداشتى متصل بهرِ زاد
ز شمشير برّنده ، آن نرهشير * بريد آهن ناب را چون پنير
در ايام آن گُرد بهرامفر * خديو جهان ، خسرو نامور
به هر گوشهاى عيش آماده بود * همه شاهد و ساقى و باده بود
به هر بزمى ، اهل طرب ، گرم ساز * بتان ، جلوهگر با دوصد عز و ناز
چه گويم به تعريف آن نرهديو * كه گشتى به ايران ، سراسر خديو
شب و روز ، سرمست و مستانه بود * و ليكن به هر كار ، فرزانه بود
در ايام آن ملتجاى فقير * دو شش من جو ، اجرت ببردى اجير
گدايى در ايام وى عار بود * به نان ، هر فقيرى ، غنىوار بود
بُد اشتركُش و فيلكش ، گاوكش * ولى با بز و ميش مىبود خوش
بُدى سركش از تاج و ديهيم و گاه * زدى از وكالت ، دَم و بود شاه
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 348
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص٣٤٨