تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
افاغنه ، نجاتى يافته ، ندر قلى خان قرخلوى افشار سفاك بيباك مغرور بيدادگر ستمكار خدمتگذار عبوديت‌شعار جان‌نثار اجاق بااحترام صفويه كه از حسن خدمتگذارى ، به شفقت ولىنعمت والاهمت خود ، مسمى به تهماسب قلى خان شد و آخر الامر به سبب حوادثى چند ، نمك‌به‌حرامى و خيانت ، در حالت اضطرار ، لابد و ناچار ، گردن‌گيرش شده ، با ولىنعمت خود ، شاه تهماسب جوان كه دست‌پروردهء اتابك و مربى نامدارت ، عالىجاه ، امير الامرا فتح على خان قاجار تيمورى گوركانى بود . و از روى مكر و فريب و تزوير ، هروقت در پيشگاه فلك‌اشتباهش حاضر مىشد ، در هفت جا ، زمين ، از روى ادب مىبوسيد . به خدعه و لطايف الحيل چند كه مشهور آفاق است ، به طريقهء تير در تاريكى افكندن و كمان ، پنهان نمودن ، آن آفتاب سپهر سلطنت و تاجدارى را با انجم اولاد و اقاربش به غروب و افول رسانيد و همه را از جام رنگ و نيرنگ ، شهد شهادت چشانيد و مربى نامدار مذكور را در حضور شاه تهماسب ، بىاذن و رضاى آن والاجاه ، بغتتا گردن زد . و به تدريج ، ترقىها نمود و چهار تاج بر سر نهاد و ممالك گرفت و كشور گشاد و باج‌ستانى و تاج‌بخشى نمود و شاهراه سلطنت را به پهلوانى و فرزانگى و مردانگى پيمود . و نظر به آن‌كه اين عالم ، دار مكافات است و باعث اطاعت ، احتياج است و از وجود ذى جود ، احتياج مهم‌ساز ، همهء امور را واجب است ، اهل ايران ، ملجائا و مضطرا و محتاجا در خدمت آن خديو غيور و سفاك با تمييز و نظم و نسق عادل با حسن سياست با مهابت و صلابت والاهمت پر كرم و بذل و جود و سخاوت قدر خدمت‌دان پايه‌شناس صاحب اجتهاد و حسن رأى صاحب عدل و احسان و مهر و وفاى شهنشاه جهان‌كدخداى ، گردن اطاعت نهادند و آخر الامر ، چنان كه شايد و بايد ، آن سلطان هوشيار سرمست صهباى سلطنت و اقتدار را به جزاى خود رسانيدند . و خداى دادگر ، برادرزاده‌اش - على شاه - را بر وى و اولادش مسلط نمود كه باعث قتلش شد و نيز همهء اولاد و احفادش را به قتل رساند . و آنچه آن خديو غيور متعصب سفاك بىباك كشورگشاى ، با ولىنعمت خودكرده بود ، آن بانفاق بىاتفاق ، با آن عم كامگار خود ،