خواهد بود . بسيار مهموم و مغموم و مضطرب شد .
لمؤلفه بيت
از سنگ جفاى يار طناز * شد شيشهء دل شكستهاش باز
چون نواب مالكرقاب ، تهماسب ميرزا بر مسند فرمانفرمايى ، بر اريكهء دارايى برنشست و وزرا و امرا و باشيان ، هريك به جاى خود قرار گرفتند و بالاى دست همهء وزرا و امرا ، عالىجاه ، فتح على خان قاجار تيمورى مذكور ايستاد به جاى خود و عالىجاه ، نادر قلى خان قرخلوى مذكور را بالاى دست آن مرحوم جاى دادند ، نواب والاجاه ، تهماسب ميرزا به جانب وزرا و امرا ، خطاب فرمود كه : « به جهت تسخير نمودن قلعهء توس ، فكر بكرى و تدبير نيكى بكنيد . » هريك ، داستانى عرض نمودند . عالىجاه فخر الامرا ، فتح على خان قاجار تيمورى ، عرض نمود : « آن كسىكه تو را از دمورقاپى اصفاهان ، به مردى و مردانگى و پهلوانى ، از ميان دشمنان ، بيرون آورد و بر مسند فرمانفرمايى نشانيد ، نيز مىتواند قلعهء مذكوره را به آسانى به تصرف تو درآورد . » نواب وليعهدى ، تهماسب ميرزا فرمود كه : « چرا در اين باب ، صبر و تأملى دارى ؟ » عالىجاه معظم اليه عرض نمود كه : « آيا نشنيدهاى كه با دست شكسته ، پى كار مىتوان رفت و با دل شكسته ، پى كارى نمىتوان رفت ؟ » كه ناگاه نادر قلى خان قرخلوى عفريتشمايل سفاك ، به خاك افتاد و زمين را بوسه داد و عرض نمود : « جهانپناها ، ناز نمودن در خدمت پادشاهان ، نيكو نيست . متعهد اين خدمت ، بندهء كمترين مىباشم . »
نواب اقدس و الا از تعهد نمودن او خوشش آمد و او را از سرتاپا ، مخلع نمود .
پس وى به پايهء سرير اعلى ، عرض نمود كه : « بهقدر هزار و پانصد نفر مرد جنگى آراسته از قوم و قبيلهء خود ، با خود دارم . ديگر غير خدا و شفقت نواب اقدس و الا ، معينى نمىخواهم . »
و در نيمهشب ، با هزار و پانصد نفر مرد جنگى مذكور ، با چند نردبان آمدند تا به پايهء برجى كه از قضاى فلكى ، اهل آن برج به خواب رفته بودند . خود ، از نردبانى بالا رفته ،