تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
چون داخل برج شد ، ديد كه اهل آن برج ، همه در خوابند ، مگر يك نفر . و آن يك نفر ، چون چشمش بر آن نره‌شير افتاد ، خواست فرياد برآورد كه آن شرزه شير بيشهء دلاورى ، به سرپنجهء مردانگى ، گلويش را گرفت و چنان فشرد كه جان شيرينش از ثقبهء زيرينش بيرون رفت و مرد . و از عقبش لشكر خونخوارش بالا آمدند و آن خفتگان را سر بريدند و هاىوهوى ، درگير شد . و به ديگر برج‌ها تاختند و بسيارى را كشتند و انداختند و دروازه‌بان‌ها را كشتند و دروازه را گشودند . و شهر توس كه مشهد مقدسش خوانند ، مسخر گرديد . لمؤلفه « 1 » بيت
چون دولت قرين مىشود با كسى * چنين كارها رو نمايد بسى
پس ملك محمود مذكور ، در ارگ ، متحصن گرديد . آن را هم به زودى ، مفتوح نمودند و ملك محمود و اتباعش را كشتند و سر ملك محمود را زينت‌دار نمودند . و نواب وليعهد و الا ، به دولت و اقبال ، بر اريكهء شهريارى شهر توس برنشست و نادر قلى خان قرخلوى نامدار را منصب صاحب‌اختيارى ، شفقت فرمود . اما در صف سلام پادشاهى ، به زيردست عالىجاه فخر الامرا ، فتح على خان قاجار تيمورى مىايستاد و عالىجاه معظم اليه ، بىاختيار بود ، در بىالتفاتى با وى و از همسايگى وى متنفر بود و چاره نداشت . و عالىجاه ، نادر قلى خان قرخلوى نامدار نيز نخوتى به عالىجاه معظم اليه مىفروخت و كشّ و فشّى به وى مىنمود و دل وى را از آتش بدمنشى خود مىسوخت . پس عالىجاه معظم اليه ، هروقت كه وى را مىديد كه در عقب آن جمشيد شاه ، روان است ، آهى سرد از دل پردرد برمىكشيد و سرشك از ديده مىباريد و به مناسبت ، اين شعر لاادرى را مىخواند :
ديدم كه يار مىرود در پيش رقيب * گفتم كه عمر مىرود و مرگ در قفاش
هامش
( 1 ) - اصل : مؤلفه .
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 178 | محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء ) / ميترا مهرآبادى