ديدى كه يار ، جز سر جور و ستم نداشت * وز حال هجر ديدهء خود ، هيچ غم نداشت
* * * *
خوش است خلوت ، اگر يار ، يار من باشد * نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
* * * *
من آن نگين سليمان ، به هيچ نستانم * كه گاهگاه بر آن دست اهرمن باشد
* * * *
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب * كه خال مهر و وفا نيست روى زيبا را
* * * *
از يار دلنوازم شكريست با شكايت * گر نكتهدان عشقى ، خوش بشنو اين حكايت
* * * *
بىمزد بود و منّت ، هر خدمتى كه كردم * يا رب مباد كس را مخدوم بىعنايت
* * * *
جفا و رنج و محنت ديد بلبل * تنعم در ميان ، باد صبا كرد
* * * *
من از بيگانگان هرگز ننالم * به من هر بد كه كرد ، آن آشنا كرد « 1 »
عالىجاه ، فتح على خان قاجار تيمورى ، از استغنايى كه در طبعش بود ، التفاتى به عالىجاه ، نادر قلى خان قرخلوى مذكور ننمود و به هيچگونه تعارفى ، او را سرافراز نفرمود و به منزل خود آمد و با خود ، انديشهناك گرديد . چون شب شد و به خواب ناز رفت ، در خواب ديد كه نرهشير عظيمى بر جانب او جستن نمود و سرش را از تن ، جدا كرد . از سهم ، از خواب بيدار شد . چون صاحب كمال و فضل بود و تعبير خواب مىدانست ، گمانزد شد كه آن شير ، همين حريف پر شور و شر و همين رقيب بيدادگر
هامش
( 1 ) - در بسيارى از نسخ حافظ ، مصرع دوم به اين شكل آمده است : كه با من ، هرچه كرد ، آن آشنا كرد .