تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
آمد و پيوسته مىخواند : من كلام حكيم فردوسى
گريز به هنگام و سر بر به جاى * به از پهلوانى و سر ، زير پاى
به خدمت سلطان جمشيدنشان ، داستان در تاريكى ، تير انداختن به جانب وى و عداوت ورزيدن وزرا و امرا با وى را معروض داشت . از استماع اين سخنان ، سلطان جمشيدنشان ، گريهء بسيار نمود و فرمود : « نمىدانم چگونه طالعى دارم . يقينا مىدانم . صريحا مىدانم كه دولت سيصدسالهء ما را بر باد فنا خواهند داد - زيرا كه آمدن دولت ، آثارى دارد و رفتن هم آثارى دارد . » پس عالىجاه فخر الامرا ، به خدمت سلطان جمشيدنشان ، عرض نمود كه : « اى ولىنعمت ما ، اگر مرخص فرمايى ، نواب وليعهدى ، تهماسب ميرزا را برداشته و از ميان اين آشوب و فتنه و فساد و از اين ورطهء هلاكت ، بيرون رويم و خود را به طبرستان رسانيم و از آنجا لشكرى فراهم آوريم و عقب دشمنان را آشوب كنيم . شايد چارهء دشمنان بكنيم . » پس سلطان جمشيدنشان ، با گريه ، به عالىجاه ، فتح على خان قاجار تيمورى فرمود كه : « اى خدمتگذار اخلاص‌شعار غم‌خوار نمك به حلال ما ، تو از خانوادهء سلاطين با عزت و تمكينى . همهء رفتارهاى تو ، موافق عقل و تمييز است و از بىكسى و بيچارگى ما اطلاع دارى . تهماسب ميرزا را به تو سپرديم و تو و او را به خدا سپرديم . برو . خدا و جدم - حضرت خاتم النبيّين - يار و ياورت باشند . » و سلطان جمشيدنشان ، چندان گريست كه محاسن شريف مباركش تر شد و فرمود كه : « از تلف شدن خود و اولاد و احفاد و خانوادهء خود ، تشويش و غم و همى و باكى ندارم . دلم بر احوال اهل ايران مىسوزد كه در مدت سى سال ، به عدل و قسط و احسان و تمييز و حساب و احتساب ، بر اهل ايران ، مرزبانى نموديم و سپاه و رعيت را به قسمى كه شايد و بايد ، تربيت نموديم . و همه را از خود به حسن سلوك ، راضى داشتيم و با كمال مرحمت و شفقت ، بر ايشان پدرى