به تير و سنان و به شمشير تيز * نمودند اعداى شه ريزهريز
به ناگاه ، فتح على خان يل * دلير هنرور گو شيردل
به سوى علمدار افغان بتاخت * يكى تيغ كين بر ميانش بآخت
علَم با علمدار ، كردى دو نيم * به افغان درافكند افغان و بيم
ز افغان ، دوصد مرد ، بىسر شدند * همه كشته و خاك بر سر شدند
شد افغان ، گريزان به مأواى خويش * كه تا چارهء ديگر آرند پيش
پس عالىجاه فخر الامرا ، فتح على خان قاجار تيمورى ، سرهاى دشمنان را فرمود بر سر نيزهها نمودند و با دبدبه و كوكبه آمدند تا به در علىقاپى و بر زمين ريختند آن سرها .
چون سلطان جمشيدنشان ، از اين واقعه ، باخبر شد ، با دل خرم و خاطر شادمان ، از اندرونخانهء خود ، مانند طاووس نر ، با زيب و فر ، جلوهگر ، بيرون آمد و تحسين بسيار به عالىجاه ، فتح على خان قاجار تيمورى فرمود و فرمود : « بارك اللّه كه احياى دولت ما نمودى و ابواب فرح و نشاط و اميدوارى بر روى ما گشودى . و بعد از اين شريك الدولهء ما خواهى بود . و لازم آمد كه يكى از دختران خود را به نكاح تو درآوريم . » و روى وى را بوسيد .
پس وزرا و امرا ، از مشاهدهء اين نوازش ، برآشفتند و فرياد و افغان و غوغا نمودند و گفتند : « فتح على خان ، هر روز ، فتنه و آشوب نوى برپا مىكند . اگر ترك اين رفتار ننمايد ، ما بالاجماع و الاجتماع ، بر سبيل وجوب ، او را مىكشيم . زيرا كه اگر افاغنه بر ما استيلاى كلى يابند ، به سبب اين حركات ناصواب فسادانگيز فتح على خان قاجار ، ما را امان نخواهند داد و از زن و فرزند ما نخواهند گذشت . »
و چون آن روز ، شب شد ، به تحريك وزرا و امرا ، در تاريكى ، تيرى به جانب عالىجاه ، فتح على خان قاجار انداختند . آن تير ، بر تپهء كلاهش آمد و عالىجاه معظم اليه ، چون مردى بود با كمال عقل و شجاعت و حزم ، و دوربين و مآلانديش بود ، دانست كه از فرط بغض و حسد ، وزرا و امرا ، قصد كشتنش دارند . اين شعر فردوسى ، به خاطرش