وارث ملك ذى القرنين اسكندر زمان داراى جهان كشورگير تاج بخش ابو الفتح كيخسرو ابن السّلطان السّعيد قلج ارسلان اعلى اللّه شأنه و ابّد سلطانه و شيّد قواعد ملكه و دولته بشنيذ بذين كتاب اختصار نكنذ تازه كتابى سازذ و نو دفترى پردارذ و از دور آدم تا منقرض عالم تواريخ انبيا و اوليا و ملوك و جهانداران و نام و نسب و سيرت و سريرت ايشان همه بنويسذ و سير مرضيهء هريك علىحده ياذ كنذ تا پاذشاه اسلام كيخسرو جوانبخت غياث الدّنيا و الدّين مدّ اللّه ظلال دولته و اعلى اللّه رايات سلطنته در آن مطالعه مىفرمايذ و آنچ احسن و اجود باشذ از بهر خوذ اختيار مىكنذ چه او را به حمد اللّه تعالى بهار دولتست و اوّل جهان ستانى و عنفوان كامرانى و مطلع شباب عزّ و دولت ، و فتح ارمن و منكوب كردن ليفون لعين خذله اللّه و لعنه و دمّر عليه و اخزاه و حصار داذن وى و ستذن قلعها و ولايات او با ديگر بلاد اسلام ضم كردن مقدور هيچ پاذشاه مسلمان نبوذه است و اگر چند روزى او را خلاص داذ در آن تعبيهءيست
فَمَهِّلِ الْكافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْداً
« 1 » تا خزاين بنگارذ و دفاين برآرذ و بدوّم نوبت به مسلمانان سپارذ ، شعر :
گاو را بهر كشتن آرايند * ابلها خصمت ار نگيرذ پند
و آن ملعون خوذ در غصّه مىميرذ و زحيرش مىگيرذ و لشكر شهريار برو دندان تيز كرده و سعادت و ظفر شهريارى برو رستاخيز آورده و درد بىدرمان او را شمشير جان ستان خذاوند عالم دوا دانذ ، شعر « 2 »
غصّهء خصمت از آن همچو فلك تو بر توست * كز سعادات فلك را ببر او شكنست
ور به گردن زذن آسوذه شوذ جايش هست * چكنذ راحت شمع از ره گردن زذنست
هامش
( 1 ) قر ، 86 ، 17
( 2 ) از مجير بيلقانى ( ر ك بص 311 س 3 - 6 در سابق )