تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 460

مساهمون:

ص٤٦٠
حدقه قبول نمىكرد ، مزامير داود بر دروازهء سمع مىگذشت مسبّب درد يكى را در درون گوش نمىگذاشت ، حواسّ خمسه از كار بشذه و اعضاى سبعه از پرگار بيفتاذه گاهى با خوذ مىگفتم بىمخدومى و ممدوحى كريمى باغ دانش بىبر و مهمل و معطّل مانذ و بىصلات جسيم از شبيخون فقر ايمن نتوانم بوذ و من كه خدمت چنان پاذشاهان جهاندار و بزرگان نامدار كرده باشم با خسيسان ناكس و دونان بىهوس چگونه درسازم و با خدمت ايشان چون پردازم ، مصراع : پاذشاهى كرده باشم پاسبانى چون كنم ، مثل : و اللّيث لا يخضع للارنب ، فهلويّه « 1 »
من كه بوسسته بىلوباره جانان * جه هركى لو بدندان‌ها نكيرام
و گاهى مىانديشيذم كه كاشكى ماهى از برج سلاطين يا پاذشاهى از پاذشاهان روى زمين سلجوقى نژاذ ظاهر شذى كه دل بر خدمت او مطمئن بوذى ، درين ميان سلطان عقل بر سپيذ كوشك دماغ با عروس انسان العين دست در آغوش آورد و قصد شكر خواب كرد پردهء اجفان بر لعبت حدقه فروگذاشت و پرده‌دار مژه را بيرون بداشت و روى بعالم بالا آورد بىزحمت مرتقى و سلّم به راه انفاس بر دويذ و آشيان قدسيان بديذ و آواز كرّوبيان بشنيذ واردى از غيب او را آواز داذ و گفت ترا بشارت باذ كه در هفت فلك پنج نوبت سلطنت آل سلجوق مىزنند و جهان پناهى شاهى چون ماهى از برج آل سلجوق مىتابذ و به قصد ملك مىشتابذ و منزلت و مرتبت اسلاف بيابذ و دولت آل سلجوق از اسرائيل كه هفتم جدّ سلطانست برخاست و او مهتر و سرور براذران بوذ چون محمود سبكتگين با او غدر كرد و زنهار خورد و در حبس بداشت براذران بكين توختن برخاستند ملك بذان سبب بذيشان رسيذ باز چون بسبب استيلاى جمعى از بندگان طاغى شكستى بر آن دولت آمذ هم از نسل اسرائيل سلطانى برخاست سليمان سيرت نوشروان سريرت
هامش
( 1 ) معنى آن معلوم نشد و متن ن ا بعينه اينجا نقل كرده آمد
راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 460 | محمد بن علي بن سليمان الراوندي / محمد اقبال