جمله بريانى بخوانش بر مدام * گاو و ماهى اشتر و اسپ و غنم
بحر و كان كرده نثار حضرتش * لولو و ياقوت و دينار و درم
مطربان در بزمگاه او به كف * بربط و چنگ و رباب و ناى و دف
كرده در بستان عيش او وطن * گلبن و شمشاذ و سرو و نارون
صيد باز و صيد يوز او شذه * كرگس و سيمرغ و پيل و كرگدن
مهر و ماه و زهره و تيرش ببزم * طبلباز و ساغر و تشت و لگن
بر تن بذخواه او چيره شذه * خارپشت و لقلق و زاغ و زغن
روذها در بوستانش ساخته * بلبل و قمرى و كبك و فاخته
باذ در باغ مرادش جلوهگر * عندليب و طوطى و طاوس نر
كرده از نعل سمندش خسروان * گوشوار و ياره و طوق و كمر
پارهپاره بر تن بذخواه او * جوشن و خوذ و كج آگند و سپر
كارگر بر پيكر خصمان او * گرز و خشت و ناچخ [ و ] تير و تبر
بارور در صذ هزارش باغ و ده * سيب و نارنج و ترنج و نار و به
ذكر خواب
در آن وقت كه من در كلبهء اندهان و كاشانهء غمان و بيت الاحزان نشسته بوذم سر در كنج عزلت كشيذه و تجرّد و وحدت برگزيذه و فراغت و انزوا اختيار كرده و روى در روى رياضت و قناعت آورده و بعد از واقعهء سلطان سعيد و جهاندار شهيد طغرل بن ارسلان قدّس اللّه روحه العزيز و ابقى المولى وارث عمره و دولته كس را رتبت و منزلت مخدومى نشناخته و با خوذ بساخته شبى كه ماذر جهان رداى قير در سر گرفته بوذ و چاذر سيمابى بر روى چرخ دولابى بسته ، شعر :
شبى چون شبه روى شسته بقير * نه بهرام پيذا نه كيوان نه تير
لعبت حدقه پرتاب كرده بوذ و لشكر تفكّر تاختن آورده چندان تراكم غم برهم آمذه كه روح مجروح بيم بوذ كه از عالم طبيعت غايب شوذ ، از هر وارد كه در حسّ مىآمذ بىخبر هر رنگ كه در چشم مىآمذ لعبت