نبوذ جمعى از بزرگان و دوستان الحاح و اقتراح فرموذند كه دامن از آن كشيذه و برچيذه مىبايذ داشت چه شغلى بىادبانه است و از بهر تفرّج خواصّ و تنزّه عوامّ آن را جذاگانه كتابى ساختن و اين كتاب بر دعاى دولت پاذشاه ختم كردن و اين خدمت بهزل مشوب نكردن و بر فوايد علمى و دعاى دولت سلطان عالم به آخر آوردن ، ملك تعالى آفتاب دولت و سايهء اقبال خذايگانى سلطان جهانى ذو القرنين الثانى قيصر الزّمانى اسكندر الدّورانى غياث الدّنيا و الدّينى كهف الاسلام و المسلمينى ابو الفتح كيخسرو بن السّلطان العادل قلج ارسلان تا قيام الساعة تابنده و پاينده داراذ و وارث ملك و تاج و تخت سلاطين آل سلجوق باذ و اقاليم عالم و زمام حلّ و عقد بنى آدم و اعمال جهان و مصالح عالميان بدست اقتدار او دهاذ و رقاب ملوك و جبابرهء عالم مذلّل و مسخّر اوامر و نواهى او باذ تا بندگان از اطراف روى به حضرت اعلى اعلاه اللّه مى آرند و منازل و مراحل مىگذارند و چنين مدحها مىگويند ، شعر « 1 »
نظمى كه ز جهد آدمى بيرونست * اينست كه مدح خسرو ميمونست
يك نيمه نبشته خوان كه آن نيمه دگر * از نام صور معنوى و موزونست
پيش سلطانند در فرمان برى * آدمى و بحرى و ديو و پرى
شه غياث الدّين كيخسرو كه يافت « 2 » * تاج و تخت و رايت و انگشترى
مطرب و طبّاخ و نعل و كاتبش * زهره و خورشيذ و ماه و مشترى
باذ و خاك و آب و آتش بر درش * خازن و صرّاف و پيك و جوهرى
در پناه عدل او باهم براز * شير و گور و گرگ و ميش [ و ] كبك و باز
در كف غلمان و احبابش بهم * نيزه و شمشير و زوپين و قلم
باذ فرّاش آسمانش تا زنذ * بارگاه و خرگه و كوس و علم
هامش
( 1 ) از شعر سوّم تا آخر قصيدهايست از شرف الدّين شفروه اصفهانى در مدح سلطان طغرل بن ارسلان ، ر ك به تذكرة الشّعراء دولتشاه طبع ليدن ص 154 - 155
( 2 ) تذكرهء دولتشاه : طغرل آن كز هفت سلطان دارد او