تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
فرزين مىگردذ از آنست كچون پياذه را در حرب چندان قوّت بوذ و عقل دارذ كه پيش لشكر روذ و خويشتن را حفظ كنذ تا از همه بگذرذ و هلاك نشوذ وزارت را سزاوار باشذ ، و آنكس كه شطرنج بازذ بايذ كه قصد شاه مات كنذ و هر دست كه بازذ جدّ كنذ تا بهتر بازذ و همه بازيها ببينذ و به همه خانها نگاه كنذ و منصوبها ياذ گيرذ ، و شطرنج بازى از بهر حكيمان و خذاوندان فهم و خاطرهاى تيزست جهد بايذ كردن تا نيكو بازذ چه هر آنك بذ بازذ هيچ بهانه نباشذ الّا عجز و آنك گويذ بذ باختم چنانك بحكايت آورده‌اند كه مامون خليفه نرد باختى گفتى اگر بمانم گويم كعبتين بذ آمذ امّا اگر شطرنج بذ بازم چه گويم جز آنك بذ باختم ، اگرچه عقل و سرورى و پاذشاهى و مهترى آنست كه خسرو پرويز گزيذ كه او هرگز نرد نباختى و بشطرنج مشغول بوذى او را گفتند چرا نرد نبازى گفت همه جهان بايذ كه حاجت از من خواهند من چون حاجت از استخوانى مردار خواهم شطرنج بقوّت خاطرست و نموذار پاذشاهى ، و ابن الرّومى « 1 » خوش گويذ در وصف شطرنج ، شعر :
ارض مربّعة حمرآء من ادم * ما بين شخصين موصوفين بالكرم تذكّرا الحرب فاحتالا لها شبها * من غير ان يعبثا فيها بسفك دم هذا يغير على هذا و ذاك على * هذا يغير و عين الحرب لم تنم « 2 » فانظر الى خيل « 3 » جاشت بها همم * من عسكرين بلا طبل و لا علم
ملك تعالى آفتاب اقبال و سايهء دولت سلطان عالم پاذشاه بنى آدم شهنشاه اعظم ملك معظّم كيخسرو بن السّلطان قلج ارسلان خلّد اللّه ملكه تابنده و پاينده داراذ و آسيب چرخ پير بذين بخت جوان مرساناذ و چشم بذ بدور باذ تا از شطرنج نشاط جويذ ، و بوصيّت دعاگوى هرگز بگرو نبازذ تا قمار نشوذ و كراهيت شرع لازم نيايذ و در آن كوشذ تا بسبب
هامش
( 1 ) براى ترجمهء حال وى رك به تأريخ ابن خلّكان در حرف عين ( هو على بن العبّاس بن جريح ) ، ( 2 ) ن ا : ينم ، ( 3 ) كذا فى ن ا و وزن منكسر است ،