حركت كنند كه چون پاذشاه بر جاى باشذ لشكر خوذ بر جاى مانذ چه گفتهاند مصراع « 1 » : هزار كبك ندارذ دل يكى شاهين ، پس بر ملوك روزگار واجبست احتياط كردن هم مصلحت خويش و هم مصلحت رعايا [ را ] كه ثبات ملوك ثبات و كون عالم و عالميانست ، و حكماى ماضى قدّس اللّه ارواحهم گفتهاند كه مثال ملوك چون مركزست و لشكر و رعايا « 2 » چون محيط دايره پس دايره را چون مركز بر جاى باشذ محيط برجاى مانذ ، و اهل روم كه اين خانهاى حصون نهاذند اين را نهاذند تا ملوك احتياط واجب دانند ، و شطرنج قديم مردى حكيم نهاذ او را « 3 » صصبهء بن باهر « 3 » الهندى گفتندى و قصّهء آن درازست مقصود دانستن است و آنك چه حكمت نهاذند ، و اگرچه درو فوايد بسيارست و مصالح بىشمار غرض كلّى نهاذ حربست ، پياذگانرا از آن در پيش داشت كه پاذشاه در ميان بايذ بلشكر استوار و فرزين از بهر آنك وزيرست هم پهلوى وى نشست و فيلان در پهلوى ايشان از آنند تا استظهار ايشان باشند و اسپان در پهلوى فيلان بجاى سواران تا دوانند و حرب كنند بجاى مبارزان و رخها بركناره از آنند تا مبارزان را جاى فراخ باشذ و كار توانند كرد و پياذه از بهر آن يك خانه روذ تا از سوار دور نمانذ و شاه از آن يك خانه روذ كه روا نيست او را حرب كردن و دور رفتن و فرزين را همچنين و قوّت او از شاه از بهر آنست كه شاه بتدبير او كار كنذ و ملك بتدبير وزير بكارست ، و پيلان به دو خانه بر زوايا از آن روند كه استوارى ازيشانست تا از دور بايستند و آلات نگاه دارند ، و رفتار اسپ به دو خانه از بهر آنست كه سواران بايذ كه بهر جاى توانند رسيذ ، و پياذه كه
هامش
( 1 ) ن ا : شعر ،
( 2 ) ن ا اينجا كلمهء « را » زايد دارد ،
( 3 - 3 ) نام اين مرد در كتب عربى و فارسى اشكال مختلف دارد چنان كه صصّه و صوصه و صيصه و صهصهه و صعصعه و غير آن امّا نام پدر او در همهجاى « داهر » است ( با دال مهمله ) نه باهر ، رك به تأريخ الشّطرنج ص 217 ، و نيز رك براى حقيقت و اصليّت اين مرد به همان كتاب ص 207 - 219 ،