مشك و قيرست زلف شب رنگت * كه شكستست رونق عنبر
هستى از فرق تا به ناخن پاى * جمله از يكدگر تو نيكوتر
نيست در زير گنبذ گردون * چون رخ خوب تو يكى ديگر
اى فداى تو صذ هزار چو من * مردم از فرقتت غميم بخور
جانم آمذ بلب بيك بوسه * از لب گور بنده را واخر
داذ ده ارنه داذ خواهم من * از تو در بارگاه فخر بشر
پشت دين بلمظفّر آن شاهى * كآمذ آتاش شاه پيغامبر « 1 »
آنك از جاه و مال و حشمت شذ * بر سر چرخ آبگون افسر
تويى آنكس كه زير چرخ كبوذ * چون توى نيست در فنون هنر
هرك درماند با زمانهء دون * يا ز چرخ كبوذ شذ مضطر
نبوذ جز در تو ملجأ او * نيستش جز تو دستگير دگر
چون توى نيست در محوّط خاك * نه برين چرخ گنبذ اخضر
هركرا پرورش دهى باشذ * سرش از چرخ هفتمين برتر
صدق بو بكر تست و زور عمر * شرم عثمان و صولت حيدر
باذ جاويذ چرخ بندهء شاه * ماه و مهر و ستارگانش حشر
عمر و اقبال هم عنانش باذ * بر درش چرخ همچو بسته كمر
السّلطان غياث الدّنيا و الدّين ابو شجاع محمّد بن محمود بن محمّد بن ملكشاه قسيم امير المؤمنين
سلطان محمّد خوبروى بوذ بچهره سرخ و سپيذ فراخچشم دراز موى محاسن اندك و تنك متناسب قد لطيفاندام چابكسوار در گوى باختن و تير انداختن ، لشكردار و كامگار و كمآزار ، وزراى او الوزير جلال الدّين ابو الفضل « 2 » ، الوزير شمس الدّين ابو النّجيب « 3 » ، حجّاب او
هامش
( 1 ) كذا فى ن ا و وزن مىشكند و الظاهر « پيغمبر »
( 2 ) هو جلال الدّين بن القوام ابى القاسم الدّركزينى ( ز ن ص 231 )
( 3 ) ز ن افزوده : الدّركزينى ( ص 245 )