چون اجل فراز آيذ مهلت منقضى شوذ رسيذنى برسذ و چون قضا بيايذ بصر بروذ ، شعر :
اگر شهريارست اگر مرد خرد * هرآنكس كه زايذ ببايذش مرد « 1 »
نگر تا كه بينى بگرد جهان * كه او نيست از مرگ خسته روان « 2 »
بريزى به خاك ار همه ز آهنى * اگر دينپرستى گر اهرمنى « 3 »
ز خاكيم و هم خاك را زاذهايم * ببيچارگى دل بذو داذهايم « 4 »
همه مرگ راايم پير و جوان * برفتن خرذ باذمان قهرمان
همه كارها را بگيتى درست * مگر مرگ كآنرا درى ديگرست
گويند بعد از مدّتى در عهد سلطان ملكشاه پسر اين جامع فرّاش را غلامى از غلامان خليفه بكشت در بغداذ ، جامع در طلب قصاص چون پلنگ و شير مىغرّيذ و چون نهنگ و اژدرها مىدميذ و چون ضحّاك بىباك كه قصد جمشيذ كرد يا بهرام روى بكين ناهيذ نهاذ جامع از پس غلام مىدويذ ، غلام در حرم خليفه گريخت جامع بدر حرم شذ و فرياذ و آه بچرخ و ماه برداشت ، خليفه او را در حرم نگذاشت ، چون سلطان برنشست جامع عنان سلطان بگرفت كه با او گستاخ بوذى گفت اى خذاوند با كشندهء پسر بنده همان كن كه من با كشندهء پذرت كردم ، شعر :
جزاى نكويى نكويى بوذ * چنان چون جزاى بذى هم بذيست
سلطان گفت راست مىگويذ ، امير حاجب قماج را بفرستاذ تا غلام را از حرم بدر آورذ ، و خليفه مقتدى بوذ دههزار دينار مىداذ تا ناموس نشكنذ ، نپذيرفت و غلام را قصاص كرد « 5 » مثل : كم من عزيز اذلّه جهله و كم من ذليل اعزّه عقله « 6 » ، و سلطان الب ارسلان مردى
هامش
( 1 ) شه ص 1356 س 5
( 2 ) ايضا ص 1357 س 11
( 3 ) ايضا ص 1239 س 11
( 4 ) ايضا ص 1268 س 16
( 5 ) ر ك به تگ ( ص 444 ) كه ميگويد اين واقعه در سنهء 481 بود وقتى كه ملكشاه به قصد حج بمكّة مىرفت
( 6 ) فقf . 4 b