مىتافت و شعاع آفتاب اقبال از ناصيهء دولت ايشان مىدرخشيذ و صبح دولت از مطلع رايات ايشان مىدميذ ، شعر :
چو خواهذ بوذ روزى برف و باران * پديذ آيذ نشان از بامداذان
مثل : من استعمل العدل حصّن اللّه ملكه و من استعمل الظّلم عجّل اللّه هلكه « 1 » ، هركه « 2 » عدل ورزذ حصن ملكش شوذ و هركه راه ظلم سپرذ نشان هلكش بوذ ، چو سلطان مسعود از هندوستان با غزنين آمذ « 3 » و از استيلاى سلجوقيان و شوكت ايشان خبر يافت كس بامير خوراسان فرستاذ كه بايذ كه بجنگ سلجوقيان روى و ايشانرا از ولايت خوراسان دور كنى ، امير خوراسان جواب داذ كه كار ايشان بيش از آنست كه من و امثال من با ايشان مقاومت توان « 4 » ، شعر « 5 »
منه بيش از كشش تيمار بر من * به قدر برد « 6 » من نه بار بر من
f . 43 a
سلطان فرموذ كه از كار مىگريزذ يا قاعدهء خويش مىنهذ تا چون كارى برآيذ بازار تيز كنذ ، جزما بفرموذ كه اين مهم ترا كفايت مىبايذ كردن « 7 » از امتثال چاره نبوذ ، شعر :
چنان بايذ كه در نابوذ و در بوذ * ز تو پيوسته باشذ شاه خشنوذ
امير خوراسان برخاست و لشكر بياراست ، مصاف كشيذن همان بوذ و
هامش
( 1 ) فقf . 14 a( 2 ) ن ا : هرج
( 3 ) در جمادى الاولى سنة 429 ، سلطان مسعود بهندوستان از آن رفت كه در صفر سنة 428 او را سرسام گرفت و در آن مرض نذر كرد كه چون شفا يابد بهندوستان بغزو كفّار رود و قلعهء هانسى را كه تا هنوز كس نگشاده بود بگشايد ( بيهقى ص 660 ) و هرچند كه جمله امرا مخالف اين مهم بودند ( ايضا ص 662 ) زيرا كه در خراسان از جهت سلجوقيان خللى عظيم افتاده بود مسعود هيچ نشنيد و بر هانى لشكر كشيد و حصار داد و بستد در ربيع الاوّل سنهء 429 ( بيهقى ص 660 - 665 )
( 4 ) مراد از امير خراسان حاجب بزرگ سباشى است كه مسعود او را بجنگ سلجوقيان فرستاده بود ( بيهقى ص 667 )
( 5 ) از مناجات نظامى در مثنوى خسرو شيرين
( 6 ) قياسا بايد اينطور باشد ، ن ا : بور
( 7 ) ر ك به بيهقى ص 667 و ما بعد