روى به جنوب خراسان نهادم ؛ چون به سرحد آن ولايت رسيدم ، از واردان بلخ ديگر گونه حكايت شنيدم :
و من يسأل الركبان عن كل غائب * فلا بدان يلقى بشيرا و ناعيا
ثقاة رواة خبر دادند كه : مشتابى كه مقصود و مقصد نه بر نمط و نسق عهد گذشته و ايام نوشته است . آن همه نسيمها به سموم بدل شده است و آنهمه شكرها به سموم عوض گشته ؛ از رياحين اين بساتين به جز خار نيست ، و از آن اقداح افراح در سر جز خمار نه .
معشوق را در لباس خوارى و جامهء سوگوارى نشايد ديد و مربع ياران در خلقان بى - مرادى مشاهده نبايد كرد .
أ من أم أوفى دمنة لم تكلم « * »
گفتم : چشم بد كدام ناظر بر اين رياض تاضر باز خورد ، و كدام سموم نفاق آن انتظام و انتساق را از هم جدا كرد ؟ گفتند كه اى جوان طوارق حدثان و نوازل زمان را جنس اين تصرف بسيار است ، و امثال اين دستبرد بىشمار . و ان الدهر ظلام ، و ليس البيان كالعيان . بران تا بدانى ، و برو تا ببينى كه ذكر غائب از جملهء معايب است . »
كليله و دمنهء نصر اللّه بن حميد
اكنون مىخواهم به بحث دربارهء آخرين كتاب از سه اثر نثر فارسى اين عصر بپردازم ؛ منظورم ترجمهء نظام الدين ابو المعالى نصر اللّه بن محمد بن عبد اللّه از ترجمهء عربى كليله و دمنهء مشهور عبد اللّه بن مقفع است . اين ترجمه براى بهرامشاه غزنوى كه از سال 512 تا 544 يا 548 ق ( - 1118 - 50 يا 1153 - 54 ) حكومت كرده ، صورت گرفته است . و همچنانكه ريو نشان داده ، پس از 539 ق ( - 1144 - 45 م ) به دو تقديم شده است . اين كتاب - همچنانكه باز ريو خاطر نشان مىكند - در ايران چنان مقام والايى يافت كه وصاف مورخ و مداح مغولان ، آن را به عنوان نمونهء فصاحت مىستايد ؛ در حالى كه مؤلف هفت اقليم مىگويد كه هرگز هيچ اثر نثر فارسى آنچنان مقبول نيفتاده است . در 1305 ق ( اواخر 1887 يا اوايل 1888 م ) چاپ سنگى نفيسى از آن در تهران صورت گرفت ، و ازينرو در صورت لزوم بدان ارجاع خواهم داد . « * * »
هامش
( * ) اين مطلع معلقهء معروف زهير بن ابى سلمى المزنيست .
( * * ) مصحح كتاب محمد طباطبايى از دو چاپ متقدم در تهران ياد مىكند كه به ترتيب در 1282 و 1304 ق صورت گرفته است .