او رسيد . نگاه كرد ؛ جثهاى ديد بغايت فربه و آواز وى مهيب استماع افتاد . طامعهء روباه در حركت آمده با خود انديشيد كه هرآينه گوشت و پوست در فراخور آواز خواهد بود . از كمين مرغ بيرون آمد و روى به درخت نهاد . مرغ از آن واقعه خبردار شده بگريخت ، و روباه به صد محنت به درخت برآمد ؛ بسى بكوشيد تا آن طبل بدريد .
جز پوستى و پاره چوبى هيچ نيافت . آتش حسرت در دل وى افتاد و آب ندامت از ديده باريدن گرفت و گفت : دريغ كه بواسطهء اين جثهء قوى ، كه همه باد بود ، آن صيد حلال از دست من بيرون شد ، و از اين صورت بىمعنى فايدهاى به من نرسيد . . . . .
دهان در فغانست دايم ولى * چه حاصل چو اندر ميان هيچ نيست
گرت دانشى هست معنى طلب * به صورت مشو غره كان هيچ نيست »
ترجمهء انوار سهيلى هرچند آشكارا به نحو غير مستحسنى بسط يافته ، در اين مورد مخصوص نسبتا به اصل خود وفادار است ؛ ولى در مجموع پر است از مبالغات محال ، كلمات پيچيده ، تشبيهات ميان تهى ، قياسهاى دور از ذهن و تعبيرات بىمزه ؛ و معرف كامل سبك بىمايهء نويسندگان متكلفيست كه در اثناى قرون نهم و دهم ( پانزدهم و شانزدهم ميلادى ) در شمال شرقى ايران و ماوراء النهر در ظل حمايت تيموريان بسر مىبردند و بدبختانه اين سبك به توسط بابر به هند انتقال يافت و نمونه و سرمشق مردم تكلف پسند قرار گرفت . يكى از دلايل - و شايد مهمترين دليل - اينكه آثار خوب و روان فارسى در هندوستان خيلى بندرت تأليف يافته يا پذيرفته شده ، همين امر است ؛ حال آنكه آثار فارسى منشيانه درست همانند آثار منشيانهء انگليسى است كه در اوراق فنا ناپذير زندگينامهء قاضى القضاة موكرجى آنچنان مطالب عالى براى تفريح خاطر بدست ما مىدهد .
در اينجا ، براى مقايسه ، داستان روباه و طبل فوق الذكر را از ترجمهء لاتينى جيووانى كاپوايى مىآورم ، كه در حدود 1270 م از روى ترجمهء عبرى قديم انجام گرفته كه آن ترجمه نيز از روى متن عربى انجام شده بود « * » :
« دمنه گفت : روباهى از كنار جويبارى مىگذشت كه در پاى آن درختى بود و طبلى بر آن آويخته ؛ و باد شاخهاى درخت را مىجنباند و آوايى برمىخاست . چون روباه آن بديد گمان برد كه جانورى فربه است ، آن را بدريد و ديد ميانش تهيست ، و گفت : باور مكن
هامش
( * ) ص 50 از متن در نبورگ