از سر دل سوزگى فاخته آمد به من * داد مرا از سخن شربت انده گسار
گفت : نگويى كه چيست با تو دلارام را ؟ * گفتم : عهدست . گفت : نيست به عهد استوار
گفت : فراوان غم است نامزد عشق تو * گفتم : چندست ؟ گفت : عشق و غمى بىشمار .
پيش شكوفه شدم ، ريختن آغاز كرد * گفتم : اين چيست ؟ گفت : قاعدهء روزگار
ياسمن اندر عرق راند بر آهنگ او * گفتم : مشتاب ، گفت : قافله بربست بار
سبزه ميان سرشك موج نماينده بود * گفتم : درياست ؟ گفت : چون غم تو بىكنار
لاله پديدار شد ، رنگ قبا چون عقيق * گفتم : چونست ؟ گفت : سوختهء روزگار
بلبل رنگين سخن راند بر آهنگ او * گفتم : مقصود ؟ گفت : يافتن غمگسار
و اين شكوائيه :
زانگه كه در تصرف اين سبز گلشنم * در كام اژدهاى . نيازست مسكنم
در حلق همچو حلقهء دامى شود مرا * هر رشتهيى كه از پى صيدى در افكنم .
محتاج نان و آب نيم از براى آنك * غم جاى نان و آب گرفتنست در تنم
آزادى آرزوست مرا دير سالهاست * تا كى به بندگى ؟ نه كم از سرو و سوسنم
اى دست روزگار ، گه آزمون من * شمشير كن ز لعل ، كه پاكيزه آهنم
سنگ سخن بلندتر انداختم به خشم * تا آبگينه خانهء افلاك بشكنم
گفتى ، مگوى هرچه توان گفت ، زينهار * بحرم ، شگفت نيست اگر موج مىزنم
چون زنگ خورده آينهيى گشتهام ز غم * بىصيقل سخن نتوان يافت روشنم
عمريست تا رياضت من مىدهد فلك * كورى او هنوز نوآموز توسنم
باز سپيد دانشم و در همه جهان * جز آستان شاه نباشد نشيمنم
و اين نيز نمونهيى از غزليات اوست :
ره مىبريم و ديده به رهبر نمىرسد * كان مىكنيم و تيشه به گوهر نمىرسد
با نامهء هدايت تو در طريق عشق * پيك سخن به منزل باور نمىرسد
از شور موج عشق تو در بحر آرزو * كشتى انتظار به معبر نمىرسد
در بخششى كه بر در حكم تو كردهاند * آن را كه سر عشق رسد ، سر نمىرسد
گيريم بر در تو گريبان خويشتن * چون دستمان به دامن داور نمىرسد
شادروان استاد سعيد نفيسى به نقل از خلاصة الاشعار گويد كه اصل عمادى از غزنين بوده و در جوانى به رى افتاده و در آنجا تأهل و توطن اختيار كرده است . نسبت او به شهريارى با اين گفته و اينكه او مداح فرامرز بوده بعيد به نظر مىرسد . احتمال