مىزيسته است . اهميت تاريخى آن ازينروست كه اين نصير الدين طوسى بود كه ركن - الدين خورشاه نگونبخت را واداشت تا خود را به دست مغول خيانت پيشه بسپارد « * » ، و ما به زودى دربارهء اين ركن الدين صحبت خواهيم كرد . بعدها نيز او بود كه هلاكو را موقع مشورت دربارهء مرگ مستعصم باللَّه آخرين خليفه عباسى مطمئن ساخت كه قتل او موجب هيچ انتقام آسمانى نخواهد شد « * * » . چه مضحك است كه اين خاين دورو مؤلف يكى از معروفترين كتابهاى اخلاقى فارسى باشد !
علاء الدين بسيار جوان بود كه ازدواج كرد و تازه هجده سال داشت كه پسر ارشدش ركن الدين خورشاهزاده شد . ميان او و اين پسر ، كه در آغاز به عنوان جانشين او تعيين شده بود ، به تدريج چنان كينهيى پديد آمد كه او مىخواست اين انتخاب را فسخ كند ، ولى اسمعيليان آن را نپذيرفتند ، چون بنابر اصل قديمشان تعيين رسمى جانشين امامت به وسيلهء امام فسخ ناشدنى بود . در آخر شوال 653 ق ( - 1 دسامبر 1255 م ) علاء - الدين را در شير كوه مرده يافتند . عامل قتل حسن مازندرانى به فرمان ركن الدين كشته شد و پس از آن جسدش را سوزاندند ، ولى گمان مىرفت كه ركن الدين خود حسن را بدين كار تحريص كرده بود . رشيد الدين در تأييد اين فرض اضافه مىكند كه او باعث شد تا بجاى رفتار عادى و قانونى با حسن ، او را غافلگيرانه بكشند ، زيرا از اعترافاتى كه ممكن بود او در زير شكنجه بكند مىترسيد . اين مورخ پس از اشاره به اينكه هيچ پدر كشى از انتقام عاجل و لايق فلك در امان نمىماند ( كه در تأييد آن حكايت شيرويه پادشاه ساسانى و المستنصر خليفهء عباسى را نقل مىكند كه هردو پدرانشان را كشتند ، ولى براى برخوردارى از ثمرهء جنايت خويش ديرى نپاييدند ) ، بدين تصادف غريب اشاره مىكند كه ركن الدين سرانجام در واپسين روز شوال 654 ق ( - يكشنبه 19 نوامبر 1256 م ) خود را در دست براندازندگانش اسير ساخت ، درست يك سال قمرى پس از آنكه پدرش را كشته يافتند .
ما اكنون بايد به لشكركشيهاى هلاكو باز گرديم كه او را در ذيقعدهء 653 ق
هامش
( * ) نگاه كنيد به ترجمهء اينجانب از تاريخ طبرستان ابن اسفنديار ، ص 259
( * * ) دوسون ، ج 3 ، فصل 4 و فصل 5