خوارزم شد كه چنان نتايج مرگبارى در پى داشت . « * » او همچنين با اتابك مظفر الدين ازبك ( 610 - 612 ق - 1213 - 15 م ) بر ضد ناصر الدين منگلى متحد شد و - او يگانه كسى بود از رؤساى الموت كه - دور از دژهاى خويش ، در عراق ، اران و آذربايجان بسر برد . در آخر ، او با جلال الدين خوارزمشاه همدست شد ، ولى به محض ظاهر شدن چنگيز خان در صحنه ، فرصت را براى تقديم اطاعت خويش غنيمت شمرد و فرستادگانش نخستين كسانى بودند كه وقتى فاتح كافر از جيحون گذشت ، اظهار بندگى كردند . احتمالا اين كار عدم رضايتى را كه اعمال او در فرقهء تحت رهبريش ايجاد كرده بود ، به غايت رساند و اندكى پس از آن در 15 رمضان 618 ق ( - 2 يا 3 نوامبر 1220 م ) گمان مىرود برخى از همسرانش مسمومش كردند . يگانه پسرش علاء الدين به جايش نشست ، كه در آن هنگام تنها نه سال داشت و در آغاز وزيرش ، به عنوان نايب السلطنه كارها را اداره مىكرد . حكومت وى با كشتن ، حتى سوزاندن عدهيى از بستگان اناث رؤساى پيشين الموت آغاز شد كه مظنون يا متهم به شركت در قتل جلال الدين نو مسلمان بودند .
به گفتهء رشيد الدين ، وقتى علاء الدين تقريباً پانزده سال داشت ، دچار حالتى ماليخوليايى شد كه گفتگو دربارهء اخبار ناخوشايند يا آگاه ساختنش را از هر كيفيتى كه باعث ناخشنوديش مىشد خطرناك ساخت . در دوران حكومت وى ، نصير الدين طوسى ، منجم بزرگ و مؤلف رسالهء اخلاقى معروف به اخلاق ناصرى به وسيلهء ناصر الدين حاكم اسمعيلى قهستان « * * » ربوده و به الموت فرستاده شد . او تا هنگام رهاييش به دست مغول در آنجا به صورت مهمانى اگر نه به دلخواه ، محترم مىزيست .
اين امر اهميت مضاعف ادبى و تاريخى دارد ، زيرا همچنانكه قبلا اشاره شد « * * * » احتمالا سرگذشت همين شخص است كه ترجمهء مغشوشى از آن با تخليط اسامى در حسب حال جعلى ناصر خسرو داخل شده ، حال آنكه او بيش از يك قرن و نيم پيش
هامش
( * ) نگاه كنيد به ص 124 همين كتاب .
( * * ) اثر مورد بحث به همين ناصر الدين تقديم و به نام او موسوم شده است ، هرچند مؤلف در يك تحرير بعدى به خاطر اين تقديم و مماشاتى كه در دوران اسارت نسبت به افكار اسمعيلى روا داشته ، استغفار مىكند .
( * * * ) ص 229 - 30 از فردوسى تا سعدى