تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دو سفرنامه از جنوب ايران ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
داخل آب دريا بودند . چون اين مكان از آبادى دور بود بسيار حيرت و تعجب حاصل شد كه اين جمعيت در اينجا چه مىكنند . اين جان‌نثار اسب خود را به دريا رانده كه استفسارى از آنها نمايد . هنگام رسيدن به نزديكى آنها ديدم كه جميع آن جمعيت زنبيلى به مرفق خود بسته و از ته دريا چيزى گرفته درون زنبيل مىاندازند . اين فقره را از آن جماعت تحقيق كردم كه چه مىگيريد و چه برمىداريد ؟ جواب دادند كه صدف مرواريد است برمىداريم . اندكى تأمل نمودم تا هنگاميكه آن جماعت بيرون آمده هركدام به گوشه [ اى ] رفتند و صدف‌ها را بريدند . چون كل آن صدف‌ها كوچك و نارس بودند . هيچكدام چيزى درونش نبود ، مگر آنكه يك نفر از اين جمعيت در يك صدف كه بريده بود يك دانه مرواريد كه بمثابه يك ماشى بود پيدا كرد و از اين فقره بسيار خشنود و سرور غير محصور به جهت او روى داده و زبانش به مقال « فشكرا له ثم شكرا له على ما هدانا لشكر النعم » گويا و مترنم گشت . و ظاهر اين است كه اگر بگذارند يكسال يا دو سال آن صدف‌ها در دريا بماند و پرورش يابد همگى خوب و نيكو مىشوند . و ضابط بندر عسلويه شيخ خلفان خان كه از طايفه آل حرم است مىباشد . و شيخ مزبور مردى است مشار اليه و عقلش مانند خود كامل و به حسب سن شصت ساله و يك چشمش معيوب است . و ساكنين بندر مزبور مساوى ششصد خانوارند . و اصل بندر عسلويه كناره درياش راست و بدون غور است و سى بغله در آنجا مشاهده شد و نه توپ آهنى خوب نيز كناره دريا بود . ليكن چون اين بندر را غورى نيست ، هنگامى كه كشتىهاى بزرگ با امتعه و اقمشه وارد آنجا مىشوند اهالى آن حدود خودشان را به آب دريا مىاندازند و