تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دو سفرنامه از جنوب ايران ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
بودند اسب خود را از آن حوض آب مىدادم . مقارن حال اهالى آن حدود برآن فقره اطلاع يافته كلا به هيأت اجتماع آمدند و آغاز گريه و زارى و فرياد و تظلم و دادخواهى كردند كه اين رحمت را خداوند بىهمال به ما عطا فرموده چرا به حيوانات مىدهيد . بعد از گذشتن از آب‌انبار مزبور به اندك فاصله حدت هوا و شدت گرما به مرتبه زورآور شده بود كه به كلى حركت و سكون ازين جان‌نثار منقطع كه گويا نزديك شد كه قالب تهى شود . مقارن آن حال چند درخت نخل به نظر آمد ، به سوى درختان شتافتيم كه ساعتى از سايه تسكين حرارت را وارهم . هنگام رسيدن آنجا ديدم كه محوطه كل نخيلات مزبور را از خرفه و پياز زراعت كرده ، خواستم چند دقيقه در سايه يكى از آن درختان بيارامم . صاحبش واويلا برآورد كه باغم خراب مىشود . هر قدر جان‌نثار خواست كه بطور استمالت مشار اليه را ساكت نمايد و ساعتى در آن سايه بماند شدت فرياد و دادخواهيش زياده مىشد و مانع از توقف مىبود . و به حدى آغاز فرياد نمود كه كل اهالى آنجا همگى جمع شده خيال كردند كه شايد جان‌نثار مىخواهد خرفه‌هاى او را غارت و تاراج نمايد . بعد از زحمت بسيار و مرارت بىشمار به او گفتم قدرى سايه نخل را به من به فروش . مذكور ساخت كه سايه مال خداوند است چگونه مبايعه مىشود ؟ گفتم اگر واقعا چنين است و سايه از آن خداست پس قيل و قالت چراست ؟ بگذار ساعتى زير سايهء خدا بيارامم . عاقبت الامر به هزار مخمصه راضى شد و اذن داد كه دو ساعت در آن سايه توقف نمايم . بعد از آنكه پياده شده به زير سايه آرميدم هر لحظه پرگاروار به روش سايهء درخت حركت مىكردم به سبب آنكه سايه درخت