بشكفاند . در قوايم اربعش چهار ماه است ، اما چهارماهه راه به يك ماه برود ، بلكه يك ساله مسافت به قدر يك « 1 » آه .
چتر همايونش بر سر خود آسمانى است كه خورشيد در سايهء اوست . [ تخت منيعش ] « 2 » ايوانى است كه طبقات سموات رفعت سمات نردبان نه پايهء اوست .
رفعت قصر « 3 » رفيعش به درجهاى كه وهم دورانديش قياس اساس آن به مقياس تفكّر نتواند نمود « 4 » .
وسعت عرضگاه منيعش به مرتبهاى كه عقل حقيقتبين پيشگاه آن [ را ] به ذراع توهّم نتواند پيمود .
بيت
پاسبانش ز انبساط نسبت همسايگى * كسوت خود را شبى گر خلعت « 5 » گردون كند
از نشاط آنكه اين تشريف خدمتگار اوست * در زمان درّاعهء نيلى ز سر « 6 » بيرون كند
آفتاب ، چون ماه اقتباس نور اگر از عكس جمالش نمايد كيوان از نحوست احتراق « 7 » به ظلال سعادت و اقبال او استظلال جويد . مشترى اكتساب سعادت از شرف جاه و جلال او كند . بهرام كينهگزارى از خشم « 8 » جهانسوزش استفاده نمايد .
ناهيد غمگسارى از مشرب لطف « 9 » اندوزش استفاده نمايد . عطارد رموز مصلحتانديشى از راى با نظامش آموزد . ماه چهرهء خود را از عكس اشعهء « 10 » رخش برافروزد . « 11 »
هامش
( 1 ) . ط : ندارد
( 2 ) . از ط آورده شد
( 3 ) . ط : ندارد
( 4 ) . الف : پيمود
( 5 ) . الف : خلقت
( 6 ) . ط : شن
( 7 ) . از ط آورده شد
( 8 ) . الف : چشم
( 9 ) . ب : لطف مشرب
( 10 ) . ط : انوار
( 11 ) . ط : برفروزد