بيت
پيكرش كان سربهسر نور و صفاست * سايهء خورشيد انوار بقاست « 1 »
ظاهرا گر سايه عين نور نيست * كج مبين كز نور چندان دور نيست
سايه را ضوء دوم « 2 » گويد حكيم * از دويى بگذر كه گردى « 3 » مستقيم
سهام « 4 » صايبش چون سهام حوادث ايام هرگز خطا نرود ، و خدنگش چون از كمان كين بيرون آيد خصم را سهم الموت به خانهء نكبت رسد . تيغ آفتاب شعاعش چون از افق نيام طلوع كند عدوى او « 5 » مدبر قاطع را در درجهء طالع خود بيند .
بيت
نموده عكس حسامش به چشم دشمن ملك * چنانچه « 6 » عكس زمرّد نموده افعى را
سپهر فتح ابو الفتح آنكه هست روا « 7 » * ز ظلّ رايت فتحش سپهر اعلى را
حسامش آفتابى است كه چون دشمن ملك ارتفاعش را به سمت الرأس خود بيند وقت زوال خود داند . آبى است « 8 » كه شرارهء شرارت و حقد و حسد « 9 » از سينهء مخالفان [ بازنشاند پل آتشى است كه چون در صحراى رزمگاه برافروزد مخالفان را ] « 10 » گياهصفت بسوزاند .
درياصفت با برهنگى دامن پر از جواهر گوناگون دارد و با يكرنگى در روز مصاف متلون چون « 11 » بوقلمون نمايد . [
a
5 ] « چو غنچه كز دم باد صبا شكفته شود » دل دشمن از باد دم تيغش شكافته گردد .
يكران سبك خيزش تندبادى است سليمان زمان بر آن سوار ، ديونژادى است پرىپيكر عفريترفتار . نىنى فلك الافلاكى است « 12 » كه خورشيد را به يك روز از مشرق به مغرب رساند يا صباء اقبال است كه به يك نفس گل فتح در باغ دولت
هامش
( 1 ) . ط : لقاست
( 2 ) . ط : دويم
( 3 ) . ب ، ج : گشتى
( 4 ) . ط : + راى
( 5 ) . از ط آورده شد
( 6 ) . ج ، ط : چنان كه
( 7 ) . ج : او را
( 8 ) . ج ، ط : يا آبيست
( 9 ) . ب ، ج : شرارة و حقد از
( 10 ) . ب ، ج : ندارد
( 11 ) . ط : متلون چون ندارد
( 12 ) . ج ، ط : فلك الافلاكيست