مصيبت به درجهء شهادت رسيد و مولا عبد الله شوشترى را [ 47 الف ] « 1 » با علماى اهل سنت در باب اثبات مذهب مباحثه روى داده و بر آن جماعت غالب آمده در آن غوغا به قتل آمد و هذا اليوم درميان قوم به عبد الله شهيد مشهور است .
مجملا آنكه بعد از تسخير مشهد عبد المؤمن خان را هواى تسخير ديگر محال در سر افتاده در آن اوقات از مشهد تا دامغان [ را ] به تصرف درآورده هر محلى را به يكى از مقربان خويش سپرد . در آن هنگام چون خبر صحت مزاج پادشاه ايران به گوش عبد المؤمن خان رسيد از دامغان متوجه ديار تركستان شد . بعد از نزول موكب پادشاهى به جاجرم عبد المؤمن خان در نيشابور نامهء بىآداب تركى نوشته به دست آدم مجهولى داده روانهء خدمت پادشاه نمود . خلاصهء مضمون آنكه امروز ممالك دشت قبچاق و مرغابيه و كاشغر و بدخشان و ماوراء النهر و سمرقند و خوارزم و خراسان بلامنازعهء احدى در تصرف بندگان ماست . بىآنكه جمعى به قتل رسند به ملك خراسان دخل نكنند و ملك عراق را بىآنكه كسى را ارادهء تسخير بوده باشد متصرف شوند تا باعث رفاهيت و امنيت كافهء عباد الله گردد و سلاطين چنگيزى [ را ] كه به ايران آمده به درگاه آن پادشاه مجتمعاند اخراج كند .
بعد از ملاحظهء نامه جواب آن را منشيان عطاردنشان بدينسان به قلم آوردند و اين چند شعر را در آن نامه درج نموده فرستادند
به شاهان نوشتن چنين نامهها * برابر بود عيب فرزانهها
بزرگش نخوانند اهل خرد * كه نام بزرگان به زشتى برد
اگر پادشاهى ادب پيشه كن * وگر از سپاهى خرد پيشه كن
بود نزد شاهان عالى مقام * نوشتن چنين نامه عيب تمام
حاصل مضمون آنكه ما از عراق با كمال اشتياق متوجه اسفراين گرديديم كه به شرف ملاقات مشرف گرديم . چون آن مالك رقاب توجه رايات عزّ و جلال را استماع نمود از نيشابور كوچ بر كوچ متوجه بلخ شدند . به همه حال ، به توفيق قادر ذو الجلال درين سال در بلخ و آن محال اگر نصيب باشد ملاقات خواهد شد و آنچه در باب سلاطين چنگيزى اعلام نموده بودند بر همگنان اظهر من الشمس است كه پادشاهان عالى مقدار كه به آستانهء خاقان عليين آشيان پناه آورده بودند به چه طريق رعايت ايشان نموده بر سرير شهريارى متمكن ساختند . همت همايون ما نيز بدان
هامش
( 1 ) . در حاشيه نوشته است : « اسكندر بيك مؤلف تاريخ عالمآرا در همين سال از حركت . . . قرار گرفت .