تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
ما قلم عفو و صفح بر جرايم شما جماعت كشيده‌ايم و به غير از ادراك شرف زيارت مطلب ديگر نداريم آن جماعت در به روى او نگشودند . [ 46 ب ] چون موافق تقدير كلك قضا بر قتل سادات عظام و متوطنين آن‌جا قلم رفته بود در آن‌وقت جاهل نادان از نقاره خانهء سركار فيض آثار تفنگ را به قصد افناء عبد المؤمن خان گشاد داده از خان مشار اليه رد ( شد ) و به يكى از خدام كه از بسيارى ملاحت و صباحت منظور او بود خورد و در مدّنظرش تسليم شد . عبد المؤمن خان سر آستين را از قهر و غضب به قتل خواص و عوام آن بلدهء طيّبه برافشاند . اوزبكان بىباك در يك طرفة العين چهار هزار سيد صحيح النسب را به درجهء شهادت رسانيد [ ند ] . مشهور است كه خدام روضهء منوره دست بر ضريح مرقد مطهر داشتند و اوزبكان تيغ بر ايشان مىگذاشتند ، چنانچه ترشح خون سادات مرقد منوّر را گلگون ساخته بود .
جفائى كه او كرد روز وغا * مگر كرده باشند در كربلا چنان كرد كشتى به خون سرنگون * كه شد بحر شرمنده از نهر خون
كتابخانه و خزانه و اسباب از قناديل و فروش و ظروف سركار فيض آثار را بالتمام غارت كردند و همگى همراه عبد المؤمن خان شدند و يك قطعه الماس [ را ] كه به قدر بيضهء مرغ و قطب شاه دكنى وقف سركار نموده بود به خزانهء خود برد و همين دانهء قيمتى بعد از فوت « 1 » عبد المؤمن خان به دست يار محمد ميرزا افتاد . در لوى ئيل هزار و نه كه سلاطين‌زاده‌هاى اوزبك به ايران آمده شرفياب خدمت شاه دين‌پناه شدند به رسم تحفه به نظر شاه گردون بارگاه رسانيدند . چون بر ضمير الهام‌پذير ظاهر شد كه نذر سركار فيض آثار بود در آن تصرف ننموده به صدور و علما سپردند كه به جهت سركار فيض آثار ضبط نمايند و علما به مصلحت عدول مؤمنين تجويز فروختن كردند كه به قيمت آن املاك خريده كه حاصل آن در مصارف آن سركار صرف شود . بنابرآن به ولايت روم فرستاده در استنبول به قيمت مقومان جوهرى فروخته قيمت آن را به سركار فيض آثار فرستادند . و در همين سال حضرت واهب العطايا از عطيه خانهء ايزدى حضرت شاه را فرزند ارجمند كرامت فرموده به اسمعيل ميرزا موسوم گشت . بالجمله بعد از غارت اموال سركار فيض آثار جناب مير سيد على متولى را به جهت اخذ دفينه به تعذيب ، شكنجه كشيده و آن‌قدر شكنجه نمود كه در آن
هامش
( 1 ) . در حاشيه به « كشته شدن » اصلاح شده .
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 79 | ايرج افشار