تدريجا عادت بدهند و تربيت آن بيش از پانزده روز طول ندارد و براى هريك از آنها اسمى مىگذارند .
قوشچى كه در آنجا بود تربيت آنها را نمايش داد . قوشى كه نمايش مىداد اسمش « شريف » بود . جناح يك پرندهء بزرگ را كه قدرى گوشت روى آن زده بودند در دست گرفته به فاصلهء سه چهار قدم نشست و دو سه مرتبه صدا كرد شريف ، شريف . با اينكه چشمهاى او بسته بود فورا هيجانى پيدا كرد و از جايگاه خود به زمين نشسته متوجه آن طرفى شد كه او را صدا مىزد . در اين اثناء چشمهاى او را باز كردند . تا چشمش به پر افتاد پرواز كرده به نزد پر رفت . مشار اليه پر را از او دور كرده به اطراف خود پنهان مىكرد و او نيز تعقيب كرده بالاخره گرفته و گوشت روى آن را خورد . باز چشمهاى او را بستند .
بعد ناهار خورديم . خوراكهاى آن مطبوع بود . پلو « 1 » و چلو و خورشها عموما خوب بودند . يك خوراك جگر بود كه آن را هم لذيذ درست كرده بودند و نيز حلوائى روى سفره بود كه مختص همانجا است و صورت ظاهر به عسل آب كرده شبيه است . ولى خيلى خوش طعم مىباشد و آن را از شكر و آرد و روغن درست مىكنند .
چيزى در آنجا توجه مرا جلب كرد درخت كوچكى بود كه سال قبل او را كاشته و اينك به طول دو ذرع مرتفع شده و قطر چوب آنها قريب به دوگره بود ، و قابل توجهتر از آن اينكه شيخ محمد خان گفت پنبه كه اينجا كاشته مىشود هفت سال بار مىدهد و فعلا در آنجا محصولى جز گندم و جو نمىكارند و علت عمده نبودن آب است و آب احمدى شور و غيرمشروب است .
زراعت آنها بخس و ديمى است و هر دانه گندم تا صد دانه عمل مىكند . اگر دلسوزى در مملكت بود از اين اراضى خدا داده انتفاعات بزرگى برداشته مىشد .
افسوس ! !
بارى ، بعد از ناهار رفتيم تلفنخانه . دو تلگراف از بوشهر دادند . گرفته سه بعد از ظهر حركت [ كرديم ] و نيم ساعت به غروب مانده وارد برازجان شديم .
قصبهء برازجان در دوازده فرسخى بوشهر و درميان جلگه واقع شده . داراى تخمين يكهزار و پانصد خانوار است و جمعيت آن قريب هشت هزار نفر و قريب
هامش
( 1 ) . اصل : پول .