پنجشنبه 13 سرطان 1302
صبح برخاستم . سرتيپ رفته بود نزد امير لشكر . من رفتم بازار . بازارها تمام بسته بود . رفتم بازار زرگرها يك دست زير استكان نقرهاى و يك قنددان نقره از مثقال سى شاهى قيمت كردم يكصد و پنجاه و چهار مثقال و . . . ريال شد . برات چهل تومان عهدهء محموديه را دادم به مشار اليه كه گرفته وجه خود را برداشته و تتمه را بدهد . از بازار مراجعت كردم در خيابان چهار باغ به ضرغام رسيدم . رفتيم مهمانخانهء چهار باغ ناهار خورده قدرى نشستيم . سه بعدازظهر با امير خان و امازر ( ؟ ) رفتم خانهء . . . « 1 » غروب با درشكه من و امير خان و ضرغام رفتيم جلفاخانهء يك ارمنى مختصر عرقى خورديم برگشتيم منزل . سرتيپ هم آمد . مقوم و لطف الله خان و يك نفر ديگر آنجا بودند . . . « 1 »
جمعه 14 سرطان 1302
امروز ناهار را در مهمانخانه خورده عصر رفتيم پل مارنان ( مارنون ) را تماشا كرديم . پانزده چشمهء بزرگ از آجر ساختهاند و ما بين هر چشمه چشمهء كوچكى است كه در واقع ستون فواصل چشمههاى بزرگ است . در ساحل راست رودخانه و جنوب پل امامزادهاى است موسوم به شاهزاده محمد . وقت عصر رفتيم با درشكه طرف هزار جريب . چون امير لشكر آنجا بود از نيم راه مراجعت كرديم .
شنبه 15 سرطان
صبح رفتم اركان حرب . ظهر رئيس آمدند منزل و شب مهمان بودند منزل امير لشكر . عصر رفتم با حسين چاقچورى به هشتبهشت كه در آنجا سرهنگ سردار اعظم پسر ظل السلطان يك كارخانهء پارچهبافى درست كرده . در كارخانهء مزبور شانزده دستگاه پارچهبافى است كه انواع پارچههاى نخى و نخ پشم تهيه مىشود . ولى نخ آن مال فرنگ است . دو ذرع « چوچونچه » و دو ذرع فاستونى خريدم دادم چاقچورى لباس بدوزد .
مدير آن ميرزا شكر الله جوان باذوقى است . اظهار داشت ما به شراكت يك نفر ديگر يك كارخانهء ريسمانتابى از آخرين سيستم در آلمان خريدارى شده كه بايد
هامش
( 1 ) . عبارتى مانده