از اتفاقات حسنه [ 50 ب ] كه مستلزم اقبال شاهى است آنكه امير يوسف شاه برادر امير كمال برانغار « 1 » از زيارت بيت الله الحرام عود نموده بود . بعضى از اموال او را قطاع الطريق آن حوالى برده بودند . الله ويردى خان او را مقرر داشت كه با جمعى از تفنگچيان برانغار « 2 » به تفحص اموال خود و به دست آوردن قطاع الطريق به جانب بحرين رود . اگر خواجه معين الدين فرصت يافته مهمى از پيش برد به معاونت و حفظ حال او پردازد .
امير شاه يوسف با جمعى از مردم برانغار « 3 » سراغ اموال خود را تقرب جسته روانهء بحرين شد و در وقتى به آنجا رسيد كه خواجه معين الدين عمزادهاش را كشته با مردم او در مجادله و مصادمه بودند و هنوز از بيم گزند آن جماعت آرامى نيافته بودند . به لطايف حيل خود را به اندرون شهر و قلعه رسانيده به اتفاق خواجهء مذكور به دفع و رفع اهل خلاف قيام نمودند . جمعى [ را ] كه طريق مخالفت مسلوك داشتند به جزا و سزا رسانيده ساير الناس كه جادهء متابعت را به قدم مطاوعت پيمودند استمالت يافته به رعيتى مشغول شدند و ساحت آن خطهء دلگشا كه ما صدق
« مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ
و
يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ »
است از لئالى آبدار اقبال بىزوال شاهى كه صدف پرورد عنايت الهى است ترصيع و تزيين يافت .
و چون اين اخبار به هرمز رسيد فيروز شاه والى هرموز و كپيتان فرنگيه هركدام جمعى از جنود خود را به استرداد ملك بحرين مأمور ساخته فرستادند و بين الفريقين مكررا در دريا و خشكى محاربات به وقوع پيوست . اگرچه در آن معارك خواجه معين الدين و امير يوسف شاه هردو زخمى شده فوت شدند اما جنود فارس به نيروى اقبال بر فرق ضلال ظفر يافته جمعى كثير غريق بحر عدم گشته بقية السيف بىنيل مقصود بازگشتند . حكام مذكور هرچند دست و پا زدند كارى نتوانستند ساخت . عاقبت ترك مجادله كرده دم دركشيدند و الله ويردى خان حاكم و ضابط فرستاده در استحكام قلعه سعى موفور به ظهور آوردند . . . « 4 »
در خلال اين احوال و مقارن اين حال ولايت لار به سعى الله ويردى خان به تصرف درآمد . در تواريخ مبسوط احوال ملوك عجم مسطور [ 51 الف ] و
هامش
( 1 ) . اصل : و الفار
( 2 ) . اصل : برانقار
( 3 ) . اصل : ابقار
( 4 ) . جاى ده دوازده كلمه عنواننويسى سفيد مانده است .