نباشد . نهب و غارت اموال به تطاول خائنين جهال رواج گيرد و اختلاف امور ملك و ملّت به دست بوالهوسان خودپرست نفسپسند آشكارتر گردد .
اگر به وساوس شيطانى و تخيلات نفسانى بعضى مردمان با غرض و مرض خرابى مملكت را به طبقهء اهل علم و علماء نسبت مىدادند و آنان را موجب عدم پيشرفت ترقى و اجراء قوانين عدل و تضعيف مىنمودند به حمد اللّه رفع اين اشتباه از اين راه شد و در موقع امتحان كه « يكرم الرجل او يهان » بر عارف و عامى واضح گرديد كه در اين اقدامات حسنهء شما آقايان عظام ، اول طبقه كه در اقدام و خدمتگذارى جانفشانى كردند و هواخواهان قوانين عدل و داد مقرره در دين مقدس احمدى و مساوات و مواسات مؤسّسه در آئين احمدى شدند اين سلسله بودند كه افتخار مهاجرت و مجاهدت فى سبيل اللّه اختيار و شرف خود قرار داده در زاويهء مقدسهء حضرت عبد العظيم شب و روز المستغيثات يا صاحب الزمان گويان در طريق دادخواهى پويان بودند و ما رعايا و بيچارگان تأسى به آنها كرده بعد كه غرض را نوعى دانسته آسايش عموم را مقصود و ملحوظ شما آقايان ديده به قدر الاستطاعة در همراهى حاضر شده . چه گفتيد كه نكرديم . چه خواستيد كه امتناع نموديم كه تا كمكم پرده از روى كار برداشته شد و به عقيدهء مردم خودبين با غرض شوخى به جدّى بدل شد و اصل مطلب به عرض آستان مبارك ملوكانه رسيد و رفع اشتباه خاطر معدلت مظاهر گرديد كه غرض ثبات و دوام دولت است ، نه معارضه و ضديت . مقصود دعاى وجود مسعود خسروانه است به اجراء قوانين معدلت و آبادى مملكت ، نه مجادله و خصومت .
روسياهى خائنان دولت ظاهر و اغراض نفسانى مستبدين ملك و ملت هم آشكار گرديد كه آنهائى كه خود را از هواخواهان سلطنت مىشمردند اولين دشمن جان و نخستين خصم قوىپنجهء شخص سلطان هستند . اسم خود را بهانهء كامرانى خويش قرار داده ، بستگى و نوكرى دولت را مايهء ثروت و احتشام خود نموده ، از مراسم رسوم عدالت و افتتاح معدلتخانه چون ديو رجيم از كلمهء مباركهء لاحول گريزان و در هراسند .
بلى اگر قوانين اسلام به ميان آمد هريك از اين نفسپرستان در اندك زمانى داراى دولت بىشمار و صاحب ضياع و عقار نخواهند شد . تا القاء شبهات ننمايند و خاطر مبارك شاهانه را به دسايس و مفتريات نيالايند نمىتوانند به مقصود رسيد ، بلكه از مقصود باز مىمانند . حيله و نيرنگ به هم آويخته و طرح نوى برانگيخته ، به خيال
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 305
مساهمون: ايرج افشار
ص٣٠٥