كه بىاحترامى نكردم ، گفتم « اگر » . لفظ اگر واضح است . امام جمعه ديد سيد بر او غلبه كرد حكم نمود او را از منبر بكشيد . خودش و آدمهايش كه مستعد بودند با تمام قواى جائره ريختند ، مردم هم بعضى ششلول خالى كردند . از صداى هياهو مردم مرعوب گرديده آقايان كه وضع را اينطور ديدند فرار كردند . طلاب و سادات ملتفت شدند كه امام جمعه خيال صدمه به آقا سيد عبد اللّه دارد . او را از آن ورطه بيرون برده به مدرسهء مروى كه نزديك بود رسانيدند . آقا سيد جمال را هم بردند به منزل آقا سيد محمد مجتهد . اين خبر به عين الدوله رسيد و به نهايت از حركات امام جمعه مسرت پيدا كرد و حاج شيخ فضل اللّه را به همراهى امام تأكيد نمود .
تحصن علماء در حضرت عبد العظيم
روز ديگر كه 15 شوال 1323 بود آقايان صلاح ديدند كه به زاويهء حضرت عبد العظيم بروند تا مفسدهء در شهر كمتر شود . اجماعا رفتند حضرت عبد العظيم . اتابك هم در دروازهها را آدم گذاشت كه مانع شوند كسى به حضرت عبد العظيم نرود و به حال اجبار دكاكين را داد باز كردند . هياهوى مردم از ممانعت نرفتن حضرت عبد العظيم زياد شد . ترسيد كه انقلاب زيادتر شود منع از جلوگيرى كرد . طلاب مدرسهء صدر و دار الشفاء بدوا مبادرت به همراهى آقايان نمودند ، پس از آن طلاب ساير مدارس و آقايان و ائمه . در اندك زمانى قريب دو هزار نفر در حضرت عبد العظيم مجتمع شدند .
در شهر امام جمعه و حاجى شيخ فضل اللّه هم مواضعه براى بردن موقوفات مثل مدرسه مروى نمودند . آقا سيد جمال هم از منزل آقا ميرزا سيد محمد به نقطهء ديگر رفت ، مدتى متوارى گرديد و ظنّ غالب مردم بر اين بود كه او در منزل امام جمعه مغلولا محبوس است .
آقا شيخ مهدى پسر حاجى شيخ فضل اللّه با جمعى طلبه به مدد آقايان حضرت عبد العظيم رفت . از رفتن او ، پدرش و امام جمعه خيلى متوهم شدند . بعد از چند روز ساير علماء و سادات به آنها پيوستند . عين الدوله همينكه ملتفت شد كه از اين ازدحام و خامت كلى حاصل خواهد شد درصدد تبعيد رؤساء افتاد . سردار اسعد را با جمعى سوار و سرباز مأمور آقايان كرد .
و يك روز امير بهادر را با مقدارى كثيرى سوار روانهء حضرت عبد العظيم كرد .