صبح نوزدهم قريب طلوع آفتاب اردو به هم خورده در خيمهء ايلچى ناهار مختصرى خورديم . لكن آمدن محمد نبى خان و ارسال دو رأس اسب و يك شمشير خراسانى كه براى ايلچى به رسم يادگار فرستاده بود ما را تا ساعت نه معطل ساخت و تا دو ميل راه با جميع خدم و حشم ما را مشايعت نموده برگشت و چنان كه مذكور شد به جهت اخذ حكومت عازم بوشهر است و تا كلى راه از شهر اهالى براى قربانى گاوها تختهبنديها كردهاند و رسمشان اين است كه چون خان سواره پيش مىآيد سرهاى حيوانات را بريده بر دست و پاى اسبش مىاندازند و دعاها مىكنند و اين گونه رسومات در ايران [ 60 ] مخصوص پادشاه و اعضاء پادشاهى است و آن هم در اوقات مخصوص .
هرچند كه از اول وى طالب اين مقام و هر قدر كه وضع حاليهاش فريبنده بود باز همان خطرهاى حكومت را مدّ نظر داشته از افعال و اعمالش ظاهر و هويدا و به حدى ترسان بود كه دو هزار تومان با عريضه ارسال طهران داشته و التماس نموده بود كه از حكومت بوشهر معافش دارند . « وصول شيراز و استقبال - » و جمعى از اهالى تجّار شيراز و عبد الرحيم خان پسر محمد نبى خان با جمعيتى نمايان به استقبال آمدند و ايلچى را از پياده نشدن ايشان خوش نيامده و اين رسم در ايران معمول است كه چون بزرگى از دور پيدا شود پياده مىشوند . خلاصه محمد نبى خان قريب دو سال به مهمّات حكومت قيام و اقدام نموده بعد از آن حكومت آنجا را به برادرش آقا محمد جعفر سپرد و آخر الذكر را به موجب فرمان اعليحضرت پادشاهى به جاى نصر اللّه خان قراگوزلو كه از سركردگان عظيم الشأن و بزرگان با نام و نشان بود به منصب وزارت مملكت فارس مفتخر آمد .
و سرجان ملكم بهادر كه از سنهء 1802 يه موجب فرمان واجب الاذعان ماركويس ولزلى بهادر فرمانفرماى كشور هند به جهت تصفيهء امور وراث حاجى محمد خليل خان مرحوم و تعيين مواجب آقا محمد اسماعيل خلف آن مرحوم و غيره و تفريغ محاسبات شخصى محمد نبى خان در كلكته مداخلات كلّى نموده و با وى در حالت كمالدوستى و يگانگى بوده بعد از مراجعت سرهرفرد جنس بارونت به انگلستان از طرف فرمانفرماى هندوستان ثانيا به سفارت ايران بوشهر آمد . به موجب [ 61 ] فرمان خان موصوف هنگام ورود و اقامتش در آن شهر كمال اعزاز مىيافت .
در تاريخش ( تاريخ ايران تأليف سرجان ملكم ترجمهء ميرزا اسماعيل المتخلّص به حيرت جلد ثانى ) چنين مىگويد : اعتناى اهالى در خانهء ايران به رسوم دربار چندان
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 246
مساهمون: ايرج افشار
ص٢٤٦