تا شخص از فر بزرگى و آئين بزرگان ايران آگاه نباشد ابهّت و جلالت خان موصوف و سوارانش [ را ] نخواهد دانست و چون به سرهرفرد رسيد از اسب پياده شد و ما نيز پياده شديم و مصافحه و معانقهء محبّتآميزى از طرفين به عمل آمد .
« دو دوست قدر شناسند حق صحبت را * كه مدتى ببريدند و باز پيوستند » .
اگرچه سابقا ملك التجار و ايلچى ايران بود و الحال حكمران بوشهر و مضافات و دريابيگى است مگر يك وقتى شريك تجارت و رفيق سفر بود با ايلچى و بعد از آن همگى سوار شدند و به سوى خيمهگاهى كه در على چنگى بود روانه شديم و خان ممدوح و زكى خان نورى تا خيمهگاه به معيّت همراه آمدند و زود برگشتند ، زيرا كه هنوز اسباب و سرانجام از عقب [ 42 ] مىآمد . لهذا موافق درجه و شأن ايشان ميهماندارى به عمل نيامد .
و سرهرفرد چنين مىگويد كه چون من از قديم الايام با او دوستى و يگانگى دارم طبيعى است كه ملاقاتى دوستانه و محرمانه مىخواستم نمايم ، خصوصا كه هر كدامى حالا به سمتهاى رسمى به هم رسيدهايم لازم گرديد كه متعجلا باهم صحبت بكنيم ، و از حاضر نبودن اسباب و لوازم مطبخ تا دير وقتى از شام حاضر نشد و نشسته بوديم كه پيام خان رسيد كه در يك ساعت بعد ديدن مىآيد و چون يك دفعه از پيش ديدن آمد و به موجب شأن لوازم ميهماندارى مهيّا نبود لهذا نهانى من يك پيامى فرستادم كه از اين توجهات دوستانه جديدهء شما من نهايت ممنونم و مسرورم و چنين اميد دارم كه جميع تعارفات رسمى تا فردا صبحى از ميانهء ما مقطوع گردد و بعد از شام من تنها به خدمت مىآيم كه ساعتى باهم نشسته مانند سابق باهم قدرى صحبت بداريم و صفتهاى مأموريت را كنار گذاشته من همان هرفرد جنس و شما همان آقا محمد نبى باشيد .
پس از ميز شام برخاسته و اتباع سفارت را شببخيرى گفته به خيمهام رفتم و به قسمى كه هيچكس آگاه نگردد در كمال احتياط به سوى خيمهگاه خان كه از خيمهء خودمان چندان فاصله نداشت روان شدم و يك حادثهء غريبى در آنجا روى داد . چون كشيكچيان خان از دور هيكلى مشاهده كردند بانگ كيستى كيستى برآوردند و من همى جواب مىدادم كه انگليسيم و پيامبرم و صاحب آواز به تعجيل يك فانوس پيش آورد و به خواست شيطانى مرا شناخت و اين بوشهرى بود . قبل از ممانعت به مأمورين