تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
اين مرد كه مختار امور ايران و مالك اذمهء جمهور ايرانيان است يعنى مرحوم حاجى ميرزا آقاسى « 1 » سند دولتى و نوشتهء رسمى به سفراى روس داده و سر تصديق و امضا بر خط اين مدعا نهاده كه سفاين حربيهء دولت مزبور به مرداب انزلى وارد آيد و كشتيهاى جنگى ايشان در اين سرحدّ و سامان عبورومرور نمايد . اين لفظ را معنى جز تسليم گيلان بديشان و اين معما را جز تسليم اين سامان بدان دولت ، حلّ و بيان نيست . هم قايل اين مقال [ 69 ب ] بدين كلام مترنم بود كه اكنون به سرحدّ كمال مايلم و پيوسته از واهب عطايا مسائل كه ملاقات مشار اليهم ديگرباره مردوق آيد و شاهد ديدارش در مرآت « 2 » ديده‌ام عكس نمايد ، تا به كام دل شكر حلّ آن مشكل گوييم و روز و شبى تلافى آن شب و روز را طريق ثناجويى و محمدت‌گويى جناب اجل امجد پوييم كه اگر مرحوم حاجى بىثبوت حقى سندى چنان به دولت خارج داد بارى چنين بر دوش ايرانيان نهاد . اين شخص مؤيّد و اين مرد ممحد به حمد الله تعالى اين بار برداشت و به ايراد
« وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ . الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ »
منتى بر عموم اسلام و اسلاميان گذاشت .
در علاجش سحر مطلق را ببين * در مزاجش قدرت حق را ببين

[ فايدهء دوم : بليط عبور و جواز مرور قفقاز ]

فايدهء ثانيه - در بلاد قفقاز كه از توابع دولت روس و بيشتر از اكثر ممالك و ولايات محل مراودت و مسافرت تبعه و رعاياى دولت ابد ناموس « 3 » است معمول و مسلوك چنان بود كه به جهت اعطاى بليط عبور و جواز مرور « 4 » از تبعهء دولت عليه اخذ وجهى معلوم و قبض نقدى ناملزوم مىشد . اين معنى بر غيرت دينى و عزت دولتى جناب اجل امجد گران آمده به بذل اهتمامى شايان و ظهور التفاتى [ 70 الف ] نمايان رفع اين قانون مستهجن و منع سلوك نامستحسن فرمودند و بر اسباب دعاى دوام دولت شاهنشاهى دين‌پناه افزودند ،
« كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ » .

[ فايدهء سوم : ترس ايرانيان از سفراى خارجه ]

فايدهء ثالثه - سابقا مذكور شد كه عمدهء بيم و اميد ايرانيان در اواخر سلطنت شاهنشاه مبرور از سفرا و وزراى دول خارجه بود ، و هركس حسب المقدور به جهت
هامش
( 1 ) . اصل : هاصى . ( 2 ) . اصل : مرّات . ( 3 ) . اصل : كذا ، مأنوس ؟ ( 4 ) . اصل : مردرا .
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 125 | ايرج افشار