برداشت ، از روى زين بلكه از روى زمين برداشت و به طرف هر بدنام كه صمصام انتقام انداخت ، از درجهء نام و نشان انداخت و به سوى هر بىروى كه كميت آسمانپوى به جولان درآورد ، چوگان مرادش سر سركشش را به ميدان در آورد .
صداى دادى از بيدادى بلند نشد كه دادش نداد و مظلوم خاموشى دم فرو نكشيد كه صيت معدلتش به حقگزارى او نايستاد . نالهء مستحقى به گوشش نرسيد كه پاى همتش به كوشش استغناى او ندويد . آمين مسكين كوتهدستى كاشف راز نشد كه دست دريانوالش از آستين سخاوت به سوى او دراز نشد . عريان بىبرگ و نوايى دست تمسّك به دامن التفاتش نزد كه سحاب بهارستان مكرمتش به برگ و باربخشى نهال اميدش نباريد . در درگاه دهندهء بىطلب راحتبخش بىتعب ، آهى از سينهء درويش دلريشى بلند نشد كه دعاى ازدياد عمر و دولتش مرهم جراحت آن مستمند نشد و در آستان بخشندهء بىخواست ، ناله [ اى ] از دل متهجدى برنخاست 54 كه زيادتى جاه و جلال و دفع بدسگالش را نخواست . نظم :
شهريار زمان و شاه جهان * آفتاب سپهر قدر و مكان
آستان جهان عدل و كرم * كمترين بندگانش قيصر و جم
درگهش ملثم شفاه شهان * آستان سجدهگاه خلق جهان
آسمان ، خيمهء جلالت او * خور ، علمدار شأن و شوكت او
پرتويى گر ز رأى او تابد * در جهان كس شبى نمىيابد
درخور شأن و شوكت آن شاه ( 11 ب ) * شد بساط ارض و آسمان خرگاه
دل دشمن ، مشبك از سهمش * سينهء دوست ، گلشن از رحمش
شاه ديندار مرشد كامل * شرعپرور شهنشه عادل
خلف خاندان مصطفوى * زبدهء دودمان مرتضوى
شاه جم دستگاه لطفآله * شاه سلطان حسين ظل الله
كز رخش چشم بخت روشن باد * وز بهارش زمانه گلشن باد
« فحمدا له ثم حمدا له و شكرا له ثم شكرا له » كه عنايت بىغايت يزدانى و شفقت بىنهايت سبحانى شامل حال اين خلق سئ الافعال پرمعصيت و كافل آمال اين جمع آبلهپايان وادى ضلالت گشته كه مثل اين شهريار دين استظهارى و چنين پادشاه عدالت - شعارى فرمانفرما و ملكآراست كه دورباش معدلتش دلهاى ظالم طينتان را در تحذير و يد طولاى مرحمتش از پا افتادگان جوز را دستگير و صيت ؟ ؟ ؟ دينداريش به تك و دو جد و جهد در قورق فسوق و ترك مناهى ، جهانپيما . از صلاى عام حقگزاريش به تكاپوى سعى و اهتمام در احقاق حقوق و تحصيل آگاهى از احوال رعيت و سپاهى ، عالم ، پرصداست . بيت :
اگر هر موى من گردد زبانى * شود هر يك ورا تسبيح خوانى