چه اولاد كه از والدين جدا افتادند و چه ابوين كه داغ فراق فرزندان بر جگر نهادند .
عزيزان بسيار عزيز ، در گردش چشمى ، خوار و ذليل و تاجران صاحبمال فراوان ، در طرفعينى ، بىكس و ابناء سبيل گرديدند . ( 53 ) از اين توشقانئيل ، خرگوش از خواب بيدار شد . و اثر اختلال احوال سال مهاد الفتنه سالها است كه ارباب تنجيم را از آمدن اين سال دل دو نيم بود ؛ و قرنهاست كه صاحبان رأى مستقيم را از خوف اين روزگار بيم ، از تحرير اين واقعه ، خامه ، سياهپوش و گريبانچاك سر برزمين مىسايد و چشم دوات ، آبسياه آورده از عقدهء بسيار كه در كار ليقه است ، پى سررشته مىنمايد .
كسى به خاطر ندارد كه از باران رحمت الهى چنين آتش غضبى شعلهور گردد ؛ و هيچ گوشى نشنيده و چشمى نديده كه آب كه گرمى بازار جان باشد ، دود از نهاد عالمى برآورد . مردم آبى ، زبان طعن دراز كرده كه چرا كسى منزل خاك را محل تعيش سازد و انواع ماهى ، يكزبان گرديده كه دام موت و قلاب فوت ، جاندار شدن آتش بىخانمان را ندارد . و عقلا از اين معنى غافل كه قضاى سبحانى را چاره نيست و به غير از تسليم و رضا تقدير يزدانى را درمان چيست ؟ كسى پى به اسرار حكمتهاى بالغهء كردگار نتواند برد و مصلحتهاى شاملهء پروردگار را از كجا توان برخورد ؟ بيت :
تا پريشان نشود ، كار بسامان نشود * شرط عقل است كه تا اين نشود آن نشود
تا چنين خرابيهاى نمايان رو ندهد ، آبادان ساختن جهان خاقان گردون توان ، بر كوتهنظران ، عيان نگردد ؛ و تا ويرانى بسيار بهم نرسد ، حسن تعمير رعيتپرورى پادشاه زمان بر تنگچشمان ، خاطرنشان نشود . زهى پادشاه جم جاه كه خرابهء دلهاى شكسته از تعمير كارسازى آبادان ساخته و خهى شهنشاه فلك بارگاه كه در ويرانهء خاطرههاى خسته ، از جواهر حسن تدبير بندهنوازى ، طرح گنجخانه انداخته ، خستگى جلاد سياستش چون نيش فصاد ، عين دوا و بستگى صياد صلابتش مانند ريش جراح ، عقدهگشا . تا مصلحتش نخواهد كه ستاره [ اى ] سوخته را جلوه دهد ، شب ، روزى را سياه نتواند ساخت ؛ و تا حكمتش چون صبحدم روحپرور نزند ، آفتاب جهانتاب جنيبت زرين بر آفاق نتواند تاخت . تا تدبيرش نخواهد كه خامى را پخته گرداند ، آتش را تاب آن نيست كه دودى بلند سازد ؛ و تا رخصت تعميرش فرمان ندهد ، سيلاب را قدرت آن نى كه به خرابى عمارتى پردازد . چون لطفش ملايمت فرمايد ، موميايى شكستهاى حكمت است و اگر قهرش ناهموارى نمايد ، مقرنسهاى منظر و ايوانهاى مصلحت شيرسوزى ، در نيستان هند ، آتش افروزد . تا چراغ همايون از اوجاقش روشن شود و مجمريان تركستان تمرد نمايند ، تا يارى ندر محمد خان از اين آستان مبرهن گردد ، خروج سلطان اكبر بر پدر وسيلهء روى التجاء بدين عتبهء عليا آوردن است و بىادبى اهل بلخ و بخارا ذريعهء والى اورگنج از ملتجيان اين سدهء سنيا تعيين شدن تاريخ . [ شعر ] :
شاه فلك جاه جم مرتبه سلطان حسين * آن كه خدايش به ارث مهر سليمان بداد