شمشيرهاى مصرى يك قطره آب قلزم 9 طوفان با آن لشكر در عدد بيست مثل ايشان كارى كردند كه رستم دستان با هفت نفر از كردان ايران در شكارگاه افراسياب با لشكر توران و گيو گودرز به اقبال بلند كيخسرو به تن يكه به ايران وئيسه و هزار نفر از لشكر تركستان كرده بود .
بالجمله 10 از حملات سنگين ركاب كوه خارا در و صدمات پرزور و زلزلهء جولان قيامتاثر ايشان از دام هنگامهء به هم پيوستگى و موافقت آن مخالفان كه حبل المتين اميدشان بود ، بارها گسسته و از كوه انبوه چنان لشكر سنگينى ، كمرها شكسته جمعى هلاك و گروهى زخمناك بر خاك افتادند و از بقية السيف ، قليلى با كلدى محمد به صوب اران گريخته اكثر ديگر به عجز و تضرع ( 173 ) دست در دامن استيمان زده خود را از چنان وحشتآباد خطر ، جان به دار الامن زنهار و امان جاى دادند .
و وليمحمد خان بعد از آنكه فتح قلعهء محكم و حصن مستحكم آن ولايت را مسخر و رعاياى آنها را مطيع و فرمانبر و سپاهيان را ملازم و داخل عسكر ساخت ، به خيوه كه دار الملك خوارزم است درآمده و در ساعت سعد بر اورنگ خانى برآمده ديهيم سرورى و كلاه مهترى به اوج اكليل و ثريا برافراخت . منابر آن ولايت از خطبه به اسم اسماى اعلى اعليحضرت افلاك مرتبت شاهنشاهى ، پيرهن پرهن بر خود باليده بر مراتب بلندپايگى افزود و نقود آن ديار از حصول سعادت درست نشستن نقش به سكه از نام نامى در كل جهان سارى ، بر هر زبان جارى آن خورشيد منزلت ، و رواج ديگر يافتن از ذوق گل گل شكفته لب به خنده گشود . و بعد از مراح يافتن ولايت والى در آن ولايت و مشيد شدن بناى مبانى خانى و محكم گشتن اركان حكومت و به رخصت او عزم مراجعت نمودن آن شيردلان تهمتننشان به اوطان و بازگشتن ايشان به منازل خود به سرخرويى و سرافرازى شمشير بازگشته از رحم نمايان اعليحضرت والاهمت ، شمه [ اى ] از پرتو آفتاب عنايت و مرحمت شامل حال چال و سراسر آن ذرات سرها بر كف گرفته فضاى طريق خدمتكارى و فدويان دلها از جاى رفته رقص نشاط هواى سربازى و جانسپارى نموده نخست چال را به منصب سلطانى سرافراز كرده سلطان قوم يموت و به سلطان چال ملقب و منعوت و آن صحرانشين تهى كفتر ؟ ؟ ؟ از دامن بيابان را چون دريا مايهء دار كنوز لؤلؤ بيضا و چون كوه گنج در جيب و بغل فيروزه و لعل و ياقوت نمود ؛ و بعد از آن ، سحاب عاطفت نيسان ، بارش شاهى و غمام مرحمت دريا تقاطر شاهنشاهى بر كشت اميد مجموع وضيع و شريف آن شجعان ابطال بارش بر شكال آغاز كرده هر ذرهء پست پايهء ايشان را چون كوه بلند پر گل و لاله صاحب زين مرصع و كتل و هر قطرهء تنگمايه را چون حباب قلزم دريا در بغل فرمود . [ نظم ] :
زهى شاه حيدرنشان در سخا * زهى ابر دريافشان در عطا ( 174 )
كه از دست جود ، فلك درهميست * ز پنجاب او هفت دريا نميست