تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور شهرياران ( فارسى ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
و چون عرصهء آن ولايت از لوث ولايت آن منكر ولايت بىعاقبت ناپاك و اعقاب او پاك گشته ، مشرب عذب‌صفاى آن مملكت از فرو رفتن و به ته‌نشستن در بود و گرد وجود آن غابرين غبرامنزلت مغبرطينت نافى صافى گرديد ، و غيمى هواى آن بلاد و ديار از رفع غبار مرتفع و دفع بخار متصاعد هستى و بود آن نيست‌شدگان نابود پرغرور مهيج غبار فتنه و شور به ضحوى كشيد ، همگى اعيان و بزرگان خوارزم و تمامى پيش‌آهنگان و صدرنشينان معركه و انجمن هنگامهء رزم و بزم ، به درگاه فلك بارگاه جهان پيشگاه اعليحضرت ظل اللهى كه اوايل طلوع آفتاب جمال اقبالش از آسمان رفيع تخت و اورنگ شاهى و تباشير فروغ صبحش ، صبح نور نوربخشى رخسارش به افسر و ديهيم شاهنشاهى بود ، عريضه [ اى ] محتوى بر تفويض كل آن ولايت به اولياى اين دولت ابد مدت و استدعاى تعيين احدى از بندگان و ملازمان اين آستان به خانى و ولايت نوشته ، مصحوب ايلچيان ارسال داشتند . و آن اعليحضرت ، بابا سلطان ولد حمزه سلطان را كه از عقاب سلاطين چنگيزخانى ولاة خوارزم بود [ و ] آباء و اجدادش از زمان خاقان جنت‌مكان تا در اين اوقات و اوان در پناه اين آستان مرجع جهانيان و از فوايد موايد مكرمت و احسان شاهنشاهى همواره به قسطى وافر و حظّى متكاثر ، محفوظ و بهره‌مند و به شرف بندگى و ملازمت اين آستان بر آسمان كهكشان ، بين الاكفاء و الاقران ، مفتخر و سربلند بوده‌اند ( 166 ) منظور نظر كيميا اثر و مشمول پرتو آفتاب توجه ذره‌پرور ساخته ، به والىگرى آن ولايت از همگنان ، ممتاز و به لقب وليمحمد خان ملقب و سرافراز فرمودند . و هنوز چندانى از زمان نگذشته بود كه از اخبار منهيان اخبار وقايع جهان و تواتر خبر اهل احاطهء خبر به اسرار نهان ظاهر شد كه آن جمع پريشان‌خيال مشوش‌مقال ، از شوربختى لازم شوريدگى احوال ، از آن رأى صايب ، آيب شده و از اهتمام و جدّ سخت در آن عزم چون جد و بخت برگشتهء خود ، برگشته و از سعى و تردد در كوى اقبال اقبال به نحو آستان آن قبلهء مقيلان ، در آستان در تردد افتاده ، بعد از اتصاف به هليت 3 « من تقدم رحلا و يوخر اخرى » از كمال زور جاذبهء كشش ادبار ادبار نه به توليه ادبار ، بل به قهقهرى كجروى آغاز كرده ، ناكص بر عقب و قفا و از چنان كعبه [ اى ] قاصد دير و كليسا گرديده ، نامه [ اى ] مخمول با رسولى مخذول ، متضمن همان‌گونه مسئول ، نزد سبحان قلى خان والى بلخ و بخارا و بعضى ديگر از نواحى آن حدود از تركستان فرستاده‌اند تا چهار پايهء سرير حكومت آن ديار به حب و ولاى چهار بار به دستيارى چنان حب و يارى به چهار ستون پايدار و چهار ركن بناى تسنن به سن تبدعه چنان سنى به سنن استوار و برقرار باشد . و آن خان جمادنشان فارغ از قيد فكر و تأمل لازم انسان صاحب‌نفس ناطقه ، چون صوت و صدا از جبال شاهقه ، در دم جواب ايشان را موافق سئوال ، ادا و مسئول ايشان را مطابق ندا مؤدا كرده كلدى محمد نام ، شخصى از منسوبان خود را والى و به سرعت باد عاصف و برق خاطف روانه نموده و