بر يك روز تاب توقف نياورده چون سيلاب مغاك مرتبهء خاك بر سر خود كرده ، پرشور كه به كوه پرشكوه بلند زور آورد از ( 164 ) سختى آن واهمه سرش بر سنگ آمده و سرگشته برگشته ، در حركت به جانب منزل و مأواى خويش ، از پس شدت سرعت و شتاب سيل رو در نشيب گرديد .
و چون از بادهء بادپيمايى از جام حباب ، چنان باد در خود كردى ، به شكست خمار پشيمانى بر بىماحصلى خود ، متنبه و از بىهوشداروى چنان طغيان جهالتى به داغهاى سوزش و حرارت ، دل و جگر از آتش ندامت برافروخته ، بيم بازخواست و انتقام افاقه يافته ، متنبه شد . عريضهها مشتمل بر كمال اعتذار و استغفار و طلب عفو و صفح و اظهار تجديد نيات بر جادهء بندگى ، به اخلاص به پايهء سرير جهانيان مرجع عالميان مصير فرستاده ، دست در دامن استيمان زد .
و چون در آن اوان و اوقات ، خاقان قدس مكان طوبى آشيان را مهام عظام ، همگى را در نظام و انتظام ممالك ، مدخل تمام در پيش بود و اهتمام به شأن سد ثغور اسد و اعتناء به امر مأمور به حمايت حمى بيضهء اسلام شيعهء آل محمد احمد مىنمود صلى الله عليه و آله و سلم ، بازخواست آن را به وقت خواست و تمشيت آن را به زمان مشيت جناب مقدس الهى باز گذاشته از آن اغماض فرمود . اما نيروى سرپنجهء اعجاز و قوت بازوى معجز طراز اسد الله مرتضوى و باطن كرامات مواطن خاندان ولايتنشان عليهء صفوى كار خود كرده آن خان نادان سفاهتنشان از شئآمت چنان كمركين بر ميان بستن ، ديگر كمر نبست و از نامباركى تا به آن حد خود را گم كردن ، ديگر خود را نديد . چه ، قريب به همان اوقات ، كافهء اعيان و امراء و قاطبهء لشكرى و رعايا بر آن معز شوريده ، شوريده و همه از چنان خدا برگرديده ، بر گرديده ؟ ؟ ؟ ، او را از اوج غرور و نخوت ، بر حضيض خاك مذلت افكنده و ميل به هر دو چشمش كشيده ، دو باصرهء ظاهر او را از ابصار چون بصر باطنش از بصيرت پرداخته ، قرة العينش ، خداداد را بر خويش والى و به خان ، ملقب ساختند . و چون ملك خداداد ، خداداد نبود ، بعد از اندك مدتى برادر كهترش اورنگ ، او را به قتل آورده خود چون نقش نام خويش بر اورنگ نشست و هنوز [ از ] خان خانى و مايدهء حكمرانى لقمهء مشتهايى برنداشته بود كه ( 165 ) به آب شمشير جمعى ، دست از جان شست ؛ پس پير [ و ] جوان طفل خداداد خان را به خانى برداشته و سرير سلطنت را مهد آرام او ساخته ، اتاليقان به اتاليقى پرداختند و آن طفل هم در همان زودى با مرض آبله پاى سر تا سر آبله بر خاك قدمسوز وادى عدم نهاد و دست قضا خاكى را كه در تخمير وجود ايشان سالها بيخته بود ، در اندك روزى
« هَباءً مَنْثُوراً »
2 كرده همه را به باد فنا داد . و انوشه بعد از كشيدن بادهء اين كاسهها و چشيدن مرارت زهر اين تاسيها و وقوع اين همه مصائب عظيمى كه چشم ديدن هيچ يك از آنها نداشت ، به وسيلهء حج حج بيت الله الحرام و قصد طواف ، حجر و مقام خود را از چنان لجهء خونآشام به كنار كشيد .