درآورده ، دانست كه به استظهار قوت و تنومندى با اطواد بازخه ، دست در كمر زدن و به زور بازوى سباحت و شناورى در لجج بحار خوض نمودن ، كار كم خردان تهور كيش و شيوهء شوريده مغزان كوتهانديش است ، جمعى از اعوان و انصار خود را با عدت و ابهت قلعهدارى در آنجا گذاشته و خود « العود احمد » گويان پاى هزيمت برداشته به مكان اماكن و بواطن مساكن خود كشيده و چون احتمال آن مىرفت كه مستحفظان آن دز ، مترددين اردوى ظفرمآب و واردين و صادرين معسكر نصرتقباب را در ذهاب و اياب متعرض شوند ، نواب مستطاب معلى القاب سردار والاتبار فلكجناب لازال منصورا بعون الله و منظورا به عين الله كه به نور فراست ، نقوش سوانح آتيه را از صفايح ازمنهء حال مىخوانند و مكنونات جلباب غيب را قبل از ورود به منصهء شهود مىدانند ، فوجى از جنود مسعود را به تسخير آن قلعه و تدمير سكان آن بقعه مأمور فرمودند .
فرمانبران اطاعتگزار ، دايرهوار بر آن حصار استوار محيط شدند . سنگ و تير از بالا و زير مانند نوازل دواهى و ادعيهء صبحگاهى هابط و صاعد گرديد . در عرض دو روز آن قلعهء محكم بنا را كه كمند تصرف از بروج و بارهء آن قاصر و شرفات جدار آن ، مطار نسر طاير بود ، 12 تسخير و مقيمان آن را اسير و دستگير نموده عالىجاه معظم اليه از كمال مروت فطرى و فتوت جبلى ، ايشان را از قيد اسير ، آزاد و در حالت نوميدى به اعطاى حيات مجدد دلشاد ساخته به تشريفات گرانمايه مباهى و در ضمان سلامت به اوطان مألوفهء خود راهى فرموده . [ بيت ] :
به هنگام سختى مشو نااميد * كز ابر سيه ، برف بارد سپيد
از ظهور اين مرحمت آيان 13 و مكرمت نمايان دربارهء آن موج پريشان ، دلهاى دشمنان چون قلوب دولتان در قيد رقيت آن مصدر لطف و احسان و مظهر بروامتنان آمد ، زبانها به زمزمهء دعاى آن ، مزين ماند عز و علا گويا و دلها استدامت و استقامت ايام دولت و اقبال آن متكى ارايك عظمت و جلال را از جناب واهب متعال جويا گرديد و رايات ظفرآيات از آنجا در طلب آن صيد خستهء از دام جسته به صوب قلعهء مثبوش كه مقر و مفر آن مدهوش بىتوان و توش بود ، انتهاض نمود . از ميل خيول و اصوات طيول ، گوش گردون ، پرطنين و كرهء غبرى از صدمات سنابك تكاوران بادپيما در حنين و انين شد .
چون ساحت آن سرزمين قحط رجال ، اردوى ظفرقرين و مضرب خيام عساكر جلادتآيين گرديد ، آن واروناختر آسيمهسر ، خود را غريق لجهء افنا و حريق نايرهء عنا به دو راه نجات از شش جهات بر خود بسته و زجاجهء امانى به سنگ ناكامى شكسته يافت ، لابد « ابسا من الحيوة » به عزم مصاف ، عنان انصراف برتافت و به پاى اقتحام به معركهء انتقام شتافت . [ بيت ] :
وقت ضرورت چو نماند گريز * دست بگيرد سر شمشير تيز