انتقام و رشق نبال و سهام ، آن قوم ليام را از شهربند و حصار بيرون كرده در عين ملحمه و غوغا هفتاد نفر از آن طايفهء دغا را از رئوس ( 247 آ ) منحوس ، سبكبار نمودند و با وجود قلت و عدم استطاعت و استعداد ، از روى اعتماد به نويد اميد بىانتهاى
« وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً »
51 رفع شر و شور آن قوم مغرور ، از قطان و سكنهء شهر فرمودند . اما آن طايفه از راه خيرگى ، چيرگى نموده در حوالى قلعه ، ضرب خيام شقاوتفرجام نموده منتهز فرصت مىبودند . و از موثقين صادقمقال استماع افتاد كه ده هزار نفر از اوزبكان اورگنج و ارال در پاى قلعه اجتماع نموده بودند و در تسخير قلعه و شهر ، از جان و دل سعىهاى بىحاصل مىنمودند . و از غايت جهل و نادانى و عدم تدبير و تأمل در عاقبت آنچنان مفاسد شيطانى ، از اين معنى ذاهل بودند كه بيشهء شير ژيان چراگاه خرگوش و روباه را نشايد و طيران كركس و غراب در مطار و محل شكار شاهين و عقاب ، چندانى نپايد . [ بيت ] :
كجا پشگان و عقابان كجا * كجا مور بىجان ، سليمان كجا
پس غازيان مقدام و عساكر نصرتفرجام آن سرحد از آنجا كه مقابلهء با آن دشمنان چنان غالب ، از رويهء تدبير ، دور و از طور عاقبتانديشى ، مهجور بود ، روز به روز از فراز بروج به رمى احجار گلولههاى آتشبار ، كلاغان روح و روان را از جيفهء اجساد و ابدان آن مردارطينتان مىرمانيدند و شب ، گروه گروه به عنوان شبيخون از قلعه بيرون آمده در آن تيرگى شب كه ظلمت شام غشاوهء ابصار بخت خواب آلود آن مفسدان تيره روزگار بود ، مانند بلاهاى پنهانى و مرگهاى ناگهانى ( 247 ب ) در ميان جمعيتهاى متفرق ايشان درآمده فوج فوج آنها را از تيغ بىدريغ مىگذرانيدند تا آنكه تاب و توانشان از سرحد طاقت گذشت و خبر ورود عساكر نصرتنشان خراسان باعث تزلزل اركان قرارشان چون سيل دمان گشت . عاقبت الامر به ناچار از پاى حصار برخاستند و پشت ادبار به غازيان شيرشكار دادند . و در عرض راه پاره [ اى ] از دواب اكراد چموشگزك و دهاقين را به يغما برده معدودى از اناث و ذكورشان را به اسيرى گرفتند اما هنوز وارد اوطان نكبتتوأمان خود نگرديده بودند كه از صدمهء تاختى كه كفرهء قلماق به حسن اتفاق در آن ولا به محال ايشان آورده و عيال و اطفال و قاطبهء اموال ايشان را به غارت برده بودند ، به مرتبه [ اى ] دستشان از كار و كارشان از دست رفت كه اكثرى اساراى مزبوره از بند قيد جستند و به خويش و پيوند پيوستند .
و آن ، چنان بود كه چون در آن ولا عوض بيك سفير والى قلماق در حضرت سلطانى مشمول نوازشات خاقانى گشته اذن انصراف يافته بود ، والى مزبور نظر محمود برادرزادهء خود را به اتفاق عوض بيك مسفور قايد جنود نامعدودى از كفرهء قلماق و بر سر اوزبكان ولايت اورگنج روانه نمود . و آن جماعت در حينى كه طوايف اوزبكى به اتفاق شاهنياز عازم تاخت ابيورد گرديده بودند ، مانند مكافات اعمال بر سر اهل و عيال