رسم ايلغار روانهء آن ديار مىگردد و در عرض راه ، خود به مقتضاى
« وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ »
68 پى سپر طريق
« كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ »
69 گشته از جويبار تيغ آبدار اهل شقاوت ، جرعهنوش زلال شهادت مىشود . نظم :
مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت * كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت
چو آهنگ رفتن كند جان پاك * چه بر تخت مردن چه بر روى خاك
و وضع مقتول شدن مشار اليه از قرار عرض بيگلربيگى مرو به دو طريق معروض آستان آسمانسان و گزارش 70 پذير كلك وقايع بيان گرديد . يكى آنكه والى بخارا بعد از استماع عزيمت عمر ايناق به آوردن سلطان مزبور به ولايت مذكور و خواهش سادات و اتاليقان به سلطنت ، اولا به زبان كلك نكوهش بيان ، به ريشسفيدان اورگنج اعلام و اعلان مىنمايد كه بالفعل انوشه خان والى ايشان در الكاء تبريز و جرعهء حياتش از بادهء بقا ، لبريز و بلاشك وليمحمد خان را از حيات او اطلاع حاصل است و مع هذا بدون طلاق ، حليلهء او را به قيد عقد وثاق خود در آورده و آبروى دين ( 162 آ ) و كيش را به اين فعل قبيح خويش برده چگونه ايشان اين بىغيرتى را بر خود روا و بىدينى را بر خويش والى و فرمانفرما مىسازند ! كه گفتهاند شعر :
و الناراهون من ركوب العار * و العار يدخل اهله فى النار
71 پس از رسيدن اين نوشته ، اتاليقان مشغول مشورت و كنكاش بودهاند و خبر ورود شاهنياز كه يكى از والىزادگان قزاق بوده و والى بخارا او را به اتفاق جمعى از سپاهى متعاقبا روانه نموده مىرسد . و در ميان سكنهء اورگنج ، شر و شور بهم رسيده برخى به سلطنت شاهنياز ، راضى و بعضى به مخالفت و مفارقت ، متقاضى گرديده بودهاند كه خبر ورود وليمحمد خان را به شاهنياز سلطان مىرسانند و مومى اليه جمعى را به مقابلهء خان مزبور فرستاده به افنا و اتلافش مأمور مىسازد . و جماعت مزبوره در مزار شيخ مختار كه يك فرسخى قلعهء خيوق است با تيغهاى آتشبار و خنجرهاى جگرگزار مانند سپاه آجال ، اردوى خان را استقبال نموده فورا با شمشيرهاى آخته بر ايشان تاخته در عين گيرودار احدى از آن قوم اشرار ، خان اميد از جان بريده را مانند عمرش به سر رسيده در ساعت ، به مؤداى
« إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ »
72 لواى حيات و بقايش را سرنگون مىسازد و باغستان قالب هيولانيش را از اهتزاز نسيم روح حيوانى مىپردازد .
نظم :
كار توفيق دارد اندر راه * نرسد كس به جهد در دلخواه
ديگر آنكه چون خان مزبور به اتفاق ملازمان بيگلربيگى و عمر ايناق به مزار شيخ مختار مىرسند ، خبر عزم شاهنياز را به طريق مذكور ( 162 ب ) مىشنوند . عمر مزبور ، صلاح چنان مىبيند كه به يكى از قلاع ديگر رفته ايل و عشيرت و هواخواهان را مجتمع سازند و پس از آن ، به مدافعهء شاهنياز پردازند ليكن از آنجا كه به مقتضاى مضمون