تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور شهرياران ( فارسى ) — صفحة 66

مساهمون:

ص٦٦
اباطيل در آمده آتش قتال و جدال را مشتعل و ملتهب و آن فوج شرارت طالب را پريشان‌حال و مضطرب [ ساختند ] . در اول رفع نقاب از جمال جهان‌آراى روز و طلوع كوكبهء جلال اقبال گيتىفروز ، از تير و تيغ جانسوز غازيان ظفراندوز ، آن قوم كينه‌توز ، تيره‌بخت [ و ] برگشته روز شده سركردهء مزبور با چند نفر از ريش‌سفيدان ( 61 آ ) ظلم‌آموز ، طعمهء شمشير دلاوران فيروز گشته و جمعيت آن گروه مكروه خذلان‌پژوه از صدمات حمله‌هاى پياپى مبارزان صاعقه شكوه ، از هم پاشيده رفيق خيل ظلمت كه از سيف مسلول آفتاب گريزان بوده شدند و ناگزير راه گريز پيش گرفتند و قهرمان جزا ذميمه افعال و مكافات دميمهء اعمال آن گروه ضال بدفعال به لسان حال ، منادى اين مقال بود كه : « از وصول به چاه‌كى نجات كى ميسر ؟ » و سوختن خس و خاشاك وجود اين جمع مردود ناپاك به شرار تيغ شرربار هولناك غازيان آتش‌فشان بىباك ، مقدر حاكم قضا و قدر است . نظم :
چو بد كردى مباش ايمن ز آفات * كه بد را بد بود دايم مكافات
و از آغاز كار تا انجام كارزار آنچه از خس و خار وجود آن اشرار سوختهء آتش‌افروختهء تيغ به جان‌سوزى آموختهء سپاه ظفراندوخته و آنچه را صدمهء خوف و دهشت از بيم فوت فرصت ، خود را به رود هيرمند انداخته و از راه آب به آتش جحيم ساخته و شعله و زبانهء دوزخ را از وقود وجود نابود مردود خويش افراخته بودند ، از قرار تقرير حاكم و يك دو نفر مردم آنجا چهارصد و هفتاد نفر بوده‌اند و سى نفر از پسران ايشان را اسير و دستگير و با شتران و اسلحهء ايشان به سپاه نصرت پناه تقسيم نموده بودند
« فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ »
. 139 و آنچه از سرهاى كشتگان در دست غازيان ظفرنشان بود با اسلحهء سركرده و ريش‌سفيدان آن طايفهء گمنام بىنشان ( 61 ب ) به آستان ملايك پاسبان فرستاده اين خدمت نمايان را وسيلهء استعفاى از حكومت آنجا و استدعاى دريافت شرف خاكبوس درگاه جهان‌پناه نمود . و سرهاى مزبور ، در روز نوروز فيروز به درگاه معلى رسيده از نظر اشرف گذشت و به جهت آنكه اين فتح نمايان در روز اول جلوس ميمنت اقتران واقع شده بود ، در نظر كاركنان دولت ابدى و كارآگهان سلطنت سرمدى ، متيمن و فرخنده جلوه نموده مسئول او را به عزّ اجابت ، مقرون داشته به درگاه جهان‌پناه طلبيدند و بعد از ورود ، مشمول عواطف و عنايات پادشاهى و مشرّف به تشريف خلاع فاخرهء شاهنشاهى و اميدوار به تدارك احوال و ترقى به مدارج دولت و اقبال فرمودند . « اصابه عين الكمال اقبال بىزوال » . به شرحى كه در داستان سابق ، رقم‌زدهء قلم وقايع رقم شده گروهى از آن قوم بىدين به تاخت محال يزد و كوپا و نايين آمده هر كس را كه در دادن مال ، ايستادگى و معارضه