در اين بارگاه ارشاد جايگاه چراييد ؟ »
و نايرهء غضب شهريارى و شعلهء غيرت ديندارى ، به مرتبه [ اى ] زبانه كشيد كه به مضمون
« فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ »
80 به گوش ارباب هوش رسيده ، منادى غيبى به نداى هولبخشاى
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ »
81 رعب و دهشتى عظيم و بيم و اضطرابى اليم ، از قرين گشتن غضب الهى با سطوت و معاتبهء پادشاهى ، در دل آن ضال شاهراه آگاهى و آن آبلهپاى وادى گمراهى و آن بازىخوردهء اغواى شياطين ، از حقستايى ، پيدا و رعشه در دست و پا ، هويدا و در چارهء كار خويش ، بىدست و پا و در بساط شطرنجى روزگار ، از بازى مهرههاى دو رنگ ليل و نهار ، فرزينبند حيرانى و فيل ، مات سرگردانى گردانيد و رخ ، چاره نديده ، اسب مرادى نجهانيد و پاى رفتار و زبان گفتار ، مخرج و گريز و معارضه و ستيز نيافته ، در شاهراه جواب صواب ، پياده و راجل فرو ماند و از كعبتين ديدههاى خويش كه از نقش مراد ، خالى ديد ، چشم پوشيده از نظر انداخت و سرمايهء عقل و هوش خويش به يك داد دليرانهء حريف در باخت و در ششدر بيچارگى و اضطراب تا اتمام برچيدن ( 38 ب ) مهرههاى ، هرگونه عتاب بىگشاد كار و بىپاى رفتار مانده ، خود را به حبس توهّم و تزلزل بىشمار انداخت و در طول [ و ] عرض خويش ، نقش دوششى كه ديده بود ، داو نيافته به دو خال خجالت و مخافت ، مبدل يافت و دل را از نشستن نقش مقصود و دچار گشتن خلاف مراد ، مختل شناخت و زبان را از گفتار خواهش عفو تقصير و بيان عذرهاى دلپذير ، معطل ساخت . و جمعى كه بنابر مصلحت تبعيت آن نامقيد با اقتدار ، در حين عرض ، حاضر و ساكت بودند ، از رفاقت ، پشيمان و از عدم معارضه ، نادم گشته ، در منقلهء سينه ، مهرههاى جگرشان را چون اخگر ، در افروختن و از گرمى عرق انفعال ، از اتفاق خويش و اهتمام بيش از پيش خود ، در خجلت اندوختن . و چون جمعيت صنف تمامى از گنجفهء بىنظر عنايت آفتاب التفات شهريار ، خويش را در سوختن ديدند ، ناچار نزد شمشير زبان اعجاز بيان اشرف كه برهان قاطعى برايشان جارى مىساختند ، سرانداختند و چنگ به دامن جهان بسطت عفو و اغماض از خطا و زلل و توبه و انابه از عصيان و خلل در زدند و از قماش جواهر كلام بلاغتنظام و تار و پود كلمات فصاحت آيات همايون دريافتند كه تاج دولت و خلعت عنايت در سر و بر امير و وزير اخلاص رهبريست كه نيروى آن آفتاب عالمتاب جهان دينپرورى و سرخ و سفيد زر و سيم در جيب و كنار و خرج عزت و اعتبار در صوفىگرى خالص عياريست كه چون غلامان فدوى ، نقد اخلاصشان ( 39 آ ) در محك امتحان ، درست و در عيار تمام بر آيد و در رفع غل و غش يعنى بر طرف كردن آن مواد زيانكارى اقدام نمايد و برات حيرت و سرگردانى در دست آن [ كسانى ] باقى ماند كه در ابقاء آن اسباب خسران دو جهانى كوشند و حكم آن