هزار بار نكوتر بنزد اهل يقين * ز ملك و سلطنت كيقباد « 1 » و كيخسرو
و اگر بحسب ضرورت بلكه بنابر مشيت حضرت عزت از كاشانهء عزلت بآستانهء جالس « 2 » اورنك جلالت « 3 » افتاده ، قدم در وادى خدمت نهد و فرمان « 4 » قدر و قضا او را صاحب مناصب گردانيده ، زمام مهام فرق انام بقبضهء اقتدارش دهد نهان و آشكار « 5 » خوف و خشيت پروردگار را كه - - در « 6 » - - تركتاز آفت و مضايق مخافت « 7 » قوت دل و صحت امن « 8 » باستظهار آن حاصل شود شعار و دثار سازد و از اعتزاز بمساعدت روزگار ستمگار مجتنب « 9 » و محترز بوده ، تكيه بر ظهور نعمت دار غرور « 10 » كه مستلزم قوت - - و دولت « 11 » - - سراى سرورست نيندازد .
مثنوى « 12 »
مشو غره بدين دنياى فانى * كه كس باقى نماند جاودانى
شوى از نعمت فانى چو مغرور * بماند دولت باقى ز تو دور
بمقتضاى آيهء كريمهء
« إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ »
در تشييد قواعد نصفت و رعيتپرورى و تمهيد قوانين معدلت و دادگسترى مساعى جميله و آثار پسنديده بحيز ظهور رساند و بر شحات سحاب سخاوت
هامش
( 1 ) خ : ملك سلطنت و كيقباد
( 2 ) خ : خيالش
( 3 ) خ : خلافت
( 4 ) خ : فرمانفرماى
( 5 ) خ : آشكارا
( 6 ) در خ اين كلمه نيست و در ق در حاشيه افزوده شده
( 7 ) ق : مخالفت
( 8 ) خ : فسحت امل
( 9 ) خ : مختبب
( 10 ) خ : و از غرور و ق : دار قلوب
( 11 ) در خ اين دو كلمه نيست
( 12 ) خ : شعر