خواجه صاين الدين على را به تصرف و تقصير كثير متهم دانسته ، مزاج صاحب تاج و سرير را بر رى متغير گردانيد و خاطرنشان كرد كه :
آنچه خواجهء مشار اليه دربارهء درويش احمد قابض بعرض رسانيده محض افترا و بهتانست و امير محمد ولى بيك درين باب آن مقدار مبالغه نمود كه سلطان صاحبقران بند درويش احمد را برداشته ، صاين الدين على را به همان بند مقيد گردانيد و منصب او را بدرويش احمد مفوض گردانيد و اختر طالع درويش احمد بدگهر از حضيض ادبار باوج اقبال رسيده ، متكفل آن منصب عالى شد و حكم همايون « 1 » صادر گشت كه : او را من بعد قابض نگويند ، بلكه درويش احمد كافى نامند و آن بدكنش بسبب شرارت نفس و طبيعت ناپاك آغاز بىادبى كرده ، ابواب ظلم و تعدى بر روى رعايا كه ودايع حضرت خالق البرايااند گشاد و بر مظلومان ستمديدگان تحميلات گران كرده ، انواع فتنه و فساد بنياد نهاد . از صبح تا شام در فكر آن بود كه آيا كدام بيچاره را در قيد بلا اندازد ؟ از شام تا بام در آن خيال بسر مىبرد كه بچه سان بىگناهى را آواره و سرگردان سازد و اگرچه بر سبيل رشوت مبلغها از مردم گرفتى ، اما بساختن مهم ايشان نپرداختى ، بيشتر اضطراب نمودندى . آنچه بنام ايشان نوشته بودى مضاعف ساختى .
رباعى
كافر چو عوان بد ستمگر نبود * نزديك عوان خويش و برادر نبود
كافر باشد كه او عوانى نكند * ليكن نبود عوان كه « 2 » كافر نبود
هامش
( 1 ) در اصل خ : هميون
( 2 ) در اصل خ : « بنود كه » و بمظان درست كردم