و سلطان سعيد را نسبت بدان خواجهء سعادت انتما التفات و عنايت بلا انتها پيدا شده ، مرتبهء آن جناب از ساير وزراء درگذشت . لاجرم نايرهء بغض و حسد در كانون درون همگان « 1 » اشتعال يافته ، نزد پادشاه باستقلال وزير ستودهخصال را به تصرف در اموال متهم داشتند ، تا معزول گشت . اما هم در اوان حقيقت سخن غرضخواهان بر ضمير خورشيدنشان روشن شده ، كرة ديگر شغل وزارت بخواجهء پسنديده سير تفويض افتاد .
راقم حروف از بعضى مردم صادق القول استماع نموده كه : گاهى سلطان سعيد « 2 » در باب انتظام امور ملك و ملت و ارتسام قواعد دين و دولت بعالى جناب ولايت « 3 » قباب عوارف اكتساب المتوجه بالكلية الى اللّه شيخ كمال الملة و الدين محمد شاه كه انتساب بولايت فراه داشتند مطارحه نمودند و رأى مصلحت آراى آن عالىجناب « 4 » را بقبول مقرون مىفرمود و در ايام عزل خواجه قطب الدين طاوس سبب رفاهيت و جمعيت مخلوقات خالق البرايا ازيشان استفسار نمود . حضرت شيخ به زبان « 5 » - - ولايت نشان « 6 » - - گوهرافشان « 7 » نام خواجهء عاليشان « 8 » بردند و نوبت ديگر عنان اختيار او را بدست تربيت - - آن « 9 » - - پادشاه سعادت انتما « 10 » سپردند و اگرچه خواجه از تصدى مهم وزارت در مقام اعتذار بود ابواب مخالفت با جناب ولايت منقبت « 11 » نتوانست گشود . ضرورة آن منصب « 12 » را ثانيا قبول
هامش
( 1 ) ق و خ : همكنان
( 2 ) خ : سلطان سعيد كاهى
( 3 ) ق : ولادت
( 4 ) خ : راى حقايقنماى آن جناب
( 5 ) خ : آن جناب بر زبان
( 6 ) در ق اين دو كلمه نيست
( 7 ) خ : گوهرفشان
( 8 ) خ : مشار اليه
( 9 ) در ق اين كلمه نيست
( 10 ) خ : عاليجاه
( 11 ) خ : با عالىجناب مشار اليه
( 12 ) خ : مهم