كرد و چون حسن بيك بحدود روم رسيد از جانب ابراهيم بتليسى « 1 » كه بحسب ارث و اكتساب چندگاه حكومت « 2 » مملكت بتليس « 3 » نموده بود و در آن وقت در بلدهء قم در غايت فلاكت سلوك مىنمود دغدغه در خاطرش پيدا شد كه مبدا مجال يافته ، به وطن اصلى گريزد و هوس ايالت گرفته « 4 » ، فتنه انگيزد . بنابرآن نشانى در باب قتل او بنام خواجه برهان الدين - - عبد الحميد « 5 » - - ارسال داشت و آن جناب از ساوه بقم شتافته ، در يكى از مدارس نزول نمود و ابراهيم را طلب كرد و او بنابر آنكه سبب طلب را از منهى شنيده بود خنجرى در بغل نهاده ، به خدمت خواجه شتافت و در اثناى گفتوگو بيك ناگاه « 6 » آن تيغ را بركشيده ، بدان جناب رسانيد .
ملازمان و خدام - - خواجه « 7 » - - كه حاضر بودند همان لحظه پيكر او را بشمشير « 8 » تيز ريزريز « 9 » كردند و چون زخم خواجه نيز « 10 » كارى - - افتاده « 11 » بود - - بعد از دو روز بجوار مغفرت حى غفور انتقال فرمود .
بيت
بر هيچ آدمى اجل ابقا نمىكند * سلطان « 12 » مرك هيچ محابا نمىكند
خواجه قطب الدين طاوس « 13 » سمنانى
طاير كلك عنبرين منقار در هواى ذكر آن خواجهء پسنديده اطوار جناح اهتمام باز كرده ، بدين بيان « 14 » پرواز مىنمايد كه : در دار الوزارهء
هامش
( 1 ) در ق بطليسى و « ابراهيم » با خط ديگر در بالاى سطر افزوده شده
( 2 ) خ : ايالت
( 3 ) ق : بطليس
( 4 ) خ : هوس حكومت كرده
( 5 ) در ق اين كلمه نيست
( 6 ) ق : بيكناه
( 7 ) در خ اين كلمه نيست
( 8 ) خ : به تيغ
( 9 ) خ : ريزريز ؟ ؟ ؟ و ق : زير و زبر
( 10 ) خ : تيز
( 11 ) در ق اين كلمه نيست
( 12 ) خ : شمشير
( 13 ) ق و خ : طاووس
( 14 ) خ : بدينسان