آنگاه امراء و ديوانيان برحسب فرمان واجب الاذعان « 1 » بند گران بر پاى سيد نهاده ، او را بدست محصلان « 2 » دادند و كار سيد باضطرار رسيده ، عريضهاى نزد ميرزا بايسنغر فرستاد و روحانيت حضرت رسالت را صلى اللّه عليه و آله شفيع آورده ، اين بيت را در آن عرضه داشت درج نمود :
نظم « 3 »
جگر در تاب و دل - - در « 4 » - - غرق خونست * گر آرى رحمتى وقتش كنونست
شاهزاده جواب داد كه : مرا هيچ شك نيست كه روح مطهر حضرت خير البشر صلوات اللّه عليه به اين افعال نكوهيده كه از سيد صدور يافته راضى نيست . معذلك من با او و هيچكس ديگر از افراد بشر غرضى ندارم و آنچه حالا به او مىرسد نتيجهء ظلم و كردار ناپسنديدهء « 5 » اوست .
بيت
ظلم كردى عدل مىدارى طمع ، اينت محال « 6 » * شربتى دادى بمردم ، هم از آن شربت بنوش
سيد چون اين جواب كه از زهر هلاهل تلختر بود استماع نمود از جانب شاهزاده نوميد گشته ، پناه بجناب والدهء او مهد مرحومه گوهرشاد - - بيگم آغا « 7 » - - برد و مهد عليا بر تضرع و ابتهال او رحم آورده ، نزد پسر شفاعت كرد . لاجرم حكم برداشتن بند حاصل شد . اما محصلان
هامش
( 1 ) ق : الادعان
( 2 ) خ : مخلصان
( 3 ) خ : بيت
( 4 ) در خ اين كلمه نيست
( 5 ) خ : ناپسنديده
( 6 ) ق : مجال و خ : اينست محال
( 7 ) در خ بكم نوشته شده و كلمهء آغا نيست و در ق كلمهء بيكم بالاى سطر افزوده شده